مهمترین خبر در زندگی من

ما درم روز شنبه  بیست حوت سا عت 4 صبح سال 1390 دنیا را پدرود گفت

سه سا عت بعد

ای ما در بزرگ چرا سخت خسته ای

چشم نیاز از رخ دنیا تو بسته ای

فکر م نگاه و دید تو دگر به ما نشد

از دهر خو نخوار کنون دست شسته ای

ما در

امرو ز با ز خسته و بیما ر دید مت

سر شا ر از شکست و المبا ر دید مت

پا سخ نگفته ای تو هنوز پر سش مرا

اند ر سکو ت سرد غمین سا ر دید مت

ما در ! کنون که عزم سفر کرد ه ای به پیش

فکرم که با ز تر ک کنی خا نه ام همیش

ما را نمو د ه ای تو کنون خسته و پریش

را هت سپید درد نبو دت به دل چو نیش

 

مخمس

فردا که ابشار ، بشا رت کند بها  ر

فر دا که با ز بزم کند با غ با هزار

فرد ا که باز بزم کند مر غک حزین

ما و حر یف سا بق و می بزم ابشار

هر سه کنیم خند ه به غم ها ی سا ل پا ر

سردی ور و ز گار عجب نا پدید شد

در با غ و راغ شا دی و جشن و نشید شد

سا ز بها رو سبز ه به هر سو پدید شد

بخت من شکسته دل اکنون فر ید شد

سا قی بده پیک دگر را منم خمار

شب ها ی سرد لذ ت عمرم خرا ب کرد

بر جسم من فصل زمستان عذا ب کرد

یخبند و بر ف بر سر من هم  عتا ب کرد

چر خ فلک زرو ی سعا یت حسا ب کرد

بگذ شت و رفت درد و مشقت از این حصا ر

ما را بها ر مو نس غمخوا ر و همد م است

شا دی برو ی شا دی کنون نغز مد غم است

یک گلرخ ای در یغ در این بزم ما کم است

ور نه بسا ط بزم  مبر ا زهر غم است

نا بو د با د عصه و غم این بو د شعا ر