سه سا عت بعد
ای ما در بزرگ چرا سخت خسته ای
چشم نیاز از رخ دنیا تو بسته ای
فکر م نگاه و دید تو دگر به ما نشد
از دهر خو نخوار کنون دست شسته ای
ما در
سر شا ر از شکست و المبا ر دید مت
پا سخ نگفته ای تو هنوز پر سش مرا
اند ر سکو ت سرد غمین سا ر دید مت
ما در ! کنون که عزم سفر کرد ه ای به پیش
فکرم که با ز تر ک کنی خا نه ام همیش
ما را نمو د ه ای تو کنون خسته و پریش
را هت سپید درد نبو دت به دل چو نیش
مخمس
فر دا که با ز بزم کند با غ با هزار
فرد ا که باز بزم کند مر غک حزین
ما و حر یف سا بق و می بزم ابشار
هر سه کنیم خند ه به غم ها ی سا ل پا ر
سردی ور و ز گار عجب نا پدید شد
در با غ و راغ شا دی و جشن و نشید شد
سا ز بها رو سبز ه به هر سو پدید شد
بخت من شکسته دل اکنون فر ید شد
سا قی بده پیک دگر را منم خمار
شب ها ی سرد لذ ت عمرم خرا ب کرد
بر جسم من فصل زمستان عذا ب کرد
یخبند و بر ف بر سر من هم عتا ب کرد
چر خ فلک زرو ی سعا یت حسا ب کرد
بگذ شت و رفت درد و مشقت از این حصا ر
ما را بها ر مو نس غمخوا ر و همد م است
شا دی برو ی شا دی کنون نغز مد غم است
یک گلرخ ای در یغ در این بزم ما کم است
ور نه بسا ط بزم مبر ا زهر غم است
نا بو د با د عصه و غم این بو د شعا ر