فردا که ابشار ، بشا رت کند بها  ر

فر دا که با ز بزم کند با غ با هزار

فرد ا که باز بزم کند مر غک حزین

ما و حر یف سا بق و می بزم ابشار

هر سه کنیم خند ه به غم ها ی سا ل پا ر

سردی ور و ز گار عجب نا پدید شد

در با غ و راغ شا دی و جشن و نشید شد

سا ز بها رو سبز ه به هر سو پدید شد

بخت من شکسته دل اکنون فر ید شد

سا قی بده پیک دگر را منم خمار

شب ها ی سرد لذ ت عمرم خرا ب کرد

بر جسم من فصل زمستان عذا ب کرد

یخبند و بر ف بر سر من هم  عتا ب کرد

چر خ فلک زرو ی سعا یت حسا ب کرد

بگذ شت و رفت درد و مشقت از این حصا ر

ما را بها ر مو نس غمخوا ر و همد م است

شا دی برو ی شا دی کنون نغز مد غم است

یک گلرخ ای در یغ در این بزم ما کم است

ور نه بسا ط بزم  مبر ا زهر غم است

نا بو د با د عصه و غم این بو د شعا ر