وزن شعر دری

مسعودی در کتاب مروج الذهب (۳) میگوید که نظم و ایقاعات و مقاطع و طروق الملوکیه از ایرانیان آمده است این طروق الملوکیه که  هفت بوده آنها  را بباربدنسبت میداند برای روز های هفته ساخته شده بوده همچنین موسیقی ایرانی قدیم سی لحن داشت یعنی یک لحن برای هر روز درماه و میگویند که باربدراسیصدوشصت نوا بوده و هر روز در سال یکی میگفت چو عده روزهای سال زردشتی سیصدوشصت است اگرپنجروز مسترقه را نشماریم در کتاب ( برهان قاطع) سی لحن از لخهای باربد شمرده شده است و دردیوانها و مثنویهای شعرای فارسی مخصوصا در دیوان منوچهری گاه گاه چند اسم از اسمای نواهای قدیم پیدا میکنیم و آن اسمای نواها بسیاراهمیت دارند زیرا که از آنها میتوانیم بشناسیم که مقبولترین موضوعها برای شعرای ساسانیان چه بوده چند تا از آن نواها درمدح پادشاه درباب گنجهای او بوده مانند (خسرو)( باغ شهریار) ( وباغ شیرین) و(اورنگی )و(شبدر)و(هفت گنج ) و (گنج یاد آورد) و(گنج کاه ) و (تخت اردیشر) و چندتای دیگر در باره کارهای پهلوانان قدیم بوده مثل(آیین جمشید) و(رکهین یرج) و(نوروزکیقباد) و (سیاو شان) و(رکهین سیاوش) و ( پیکرگرد) و غیره و نواها در مدح بهار و قشنگی طبیعت و در تحسین باده و عشق و خرمی نیز بوده مانند (نوبهاری) ( نوروز بزرگ) و(ساز نوروز) و( سبز درسبز) و(گل نوش )و (سروسی )و(کمبک دری ) و(پالیزبان ) و( آرایش خوشید) و (ماه برکوهان) و (نوشین باده ) و( روشن چراغ) و(کوش بینان )و (رامش جهان)  طیارمش جهان و غیره چون از آن شعر غیردینی هیچ چیزباقی نمانده است نمیتوانیم بدرستی بدانیم که عروض پهلوی چه بوده باوجود آن شاید علم لغت ایرانی در این امر ما را هدایت کرده  و اشاراتی  بنماید در هرحال یقین است که ایرانیان پیش از عهد اسلام نه قافیه میدانستند ونه ارکان قدیمترین عروض ایرانی که معلومست در(اوستا)واقع است و این ابیات فقط در این خصوص  بانثر تفاوت دارد که هر مصراع آن ازیک عدد معین از هجاها یعنی مقطع که بفرنکی سیلاب و باصطلاح عروضیین (وتدیا سبب یا فاصله مینامند) عبارتست و عدد مصاریع که یک قطعه تشکیل میکند نیز معین است قدیمترین قسمت (اوستا) یعنی کاتاهای زردشت ازچنین ابیات عبارتست که پنج گونه است بجر( وهوخشترا) که سه مصرع وآرده هرمصراع از۱۴هجا (۷و۷) ترکیب است و بهراسپتنکامینیو) که چهارمصراع دارد و هر مصراع از یازده وهجا (۴و ۷) مرکب است وبحر ( افجرنوایتی) که هشت مصراع دارد و هر مصراع از شانزده هیجا(۷و۹) ترکیب یافته وبحریافته وبحر( استواتیی) که پنج مصرع دارد هر مصراع از یازده هیجا(۴و۷) مرکب است وبحرو( سیتوتیی) که دو مصراع که هر یک از دوازده هیجا (۷ و۵) و دو مصراع که هر یک از نوزده هیجا (۷ و۱۴) ترکیب شده دارد اما اجزای منظوم (اوستای ) جدید ساده تر و بی تکلف تراست بلکه در اوستای جدید غالبا یک  بهر موجود است و این بحر از هشت هجا مرکب است ( بحر دوازده  هجائی بسیار کم یافت میشود ) و تنهانسبت بعدو مصاریع اختلافی دارد . چون  یکقطه گاه از سه وگاه ازچهار گاه از پنج بعمل آمده است این بحرهشت هجائی اگرچه در قدیمترین اجزاء اوستا دیده نمیشود ولی باوجود این خیلی قدیم باید باشد و بلاشک از آن ایام سابق که در آن ارانیان و هندوان یک ملت بودند صادر شده زیرا که این بهر در (ویدای)

( هندهم) یافت میشود و بعد ها در شعر هندی عمومی شده است همین طور که در شعراوستای جدید باوجود اینکه همه اشعار برخی  عهد ساسانیان ازمیان رفته بازچند فقره های موزون در زبان پهلوی باقی مانده است چنانکه علامه محترم واستاد معظم جناب پروفسوراندریاس که معلم دارالفنون  شهر )کوشکن) و ایران شناس مشهور است اظهار نموده اند کتیبۀ سنگی حاجی آباد که به تیراندازی شاه شاپور اول و بناکردن  عمارتی راجع است بایک خلق پادشای که در بحر مشت  هجائی نظم شده است خاتمه میابد و آن ادبیات زبان پهلوی این طور است

    کی چیذاغی الننذری         چیزی کی دستی نیوی است

    هان پاذمی پذاین درکی  ایوانها اذی ویتری

قدیمترین شعر فارسی

             اوهان چینداغی ایواستی     پس کی میتر اذهان چینداغ

                        افذگندی ادمی دستی بتو

 یعنی مردمی که او این بنا بطرف مغرب بنا کرده و دستش نیکوست  پادرین دره نهاده تیر بجانب این بنا انداخت پس مردی که تیری بجانب این بنا انداخت دستش نیکوست ملاحظه میشود که لفظ نهادی  یعنی نهاد را در مصراع چهارم باالف دراز کشیده باید خواند مثل آباید خواند و همین دراز کشیدن حروف علة      نیز گاه گاه در شعر اوستا واقع میشود درمیان پارچه های نوشتجات مذهب مانی که جناب فاضل محترم پروفســـــور ( گرو نودل) از شهر ( طرفان) که واقع در ترکستان چین است ببرلین آورده اند و بعضی آنها بزبان پهلوی شمال غربی و بعضی در پهلوی جنوب غربی ایران مرقوم است نیز چند فقره منظومست که بیشتر در بحر هشت هجا نظم شده است یک فقره که تماماَ عبارت از ابیات آن بحر است در قطعه(۴) یافت میشود بدین گونه

                 ابیزیر وانغ انشنو خزع هیم

                 چی ازبابیل زمنبع سپیزتخت بیم .. الخ

یعنی مرد ابزیر وانغ (    ) هست می که رضایت بجای میآورم زیرا که از نزل بابل هستم  الخ و بحور دیگرنیز 

مثلا یکقطعه است که در اوابیات یازده هیجاکه چهار( اکسنت) دارند مییابیم

                 خورشید روشن او وپرماه برزاغ الخ

یعنی خورشید روشن و ماه تمام و درخشان الخ مددادن بحروف غلة در این قطعه های موزدن فراوان یافت میشود مثلا کو ما(۱) آن در قطعه چهارم بهیچ شک نیست که شعر  غیردین عهد ساسانیان که حالا باقی نیست نیز در همین طور بحور نظم شده بوده است که آن بحور از نثر هیچ تفاوت نداشتندالاآن عدد هجا معین بوده و از این جهت درکتاب ( برهان قاطع) آورده است که (نوای خسروانی ) که ازتالیفات باربد بود نثری بوده است مسجع این بود  مقالۀ فاضلانه استاد معظم پروفسوراکریستن ) مستشرق بزرگ ادانمارکی درباب اشعار فارسی زبانان قبل از اسلام پس از طلوع نیز اسلام تا قرون دوم و سوم باز شعر پهلوی متداول بوده است چنانکه استاد محترم بازمیاورد که در زمان حکمرانی یزید بن معویه که سلطنتش بود این ابیات گفته شده است

                 از ختلان آندیه      بروتباه آندیه

                 آبار   باز‌ آندیه     خشگ نزار آندیه

قدیمترین شعر فارسی

نیزه فاضل محترم میرزا محمد خان قرومینی که در تضاعیف این مجلدات نامشان مکرر برده شده درخصوص قدیمترین شعر فارسی شرحی در شمارۀ ۳۵  کاوه نوشته و تا درجه به فاضل مرحوم آقامیرزا رضا قلیخان هدایت صاحب  مجمع الفصحاوفرهنگ جهان آرای ناصری و غیره تاخته که نسبت قدیمترین شعر فارسی را به ابوالعباس مروزی متوفی  سنه ۲۰ داده است بلی براهل فضل پوشیده نیست که در کتب ادبیه فارسی و تذکر های شعراقدیم ترین شعرمرو فارسی را اغلب بعباس یا اب.العباس مروزی نسبت میدهند که بزعم ایشان در سنه ۱۹۳ هجری در شهر قصیدۀ در مدح مامون گفته بود

( ابوالعباس مروزی در مدح مامون گوید)  که مطلعش اینست

         ای رسانیده بدولت فرق خود برفرقدین

         کستراینده بفضل وجود برعالم  یدین

         مرخلافت را تو شایسته چو مردم دویرا

         دین یزد انراتو بایسته چورخراهردوعین

         کس بدین منوال پیش ازمن چنین شعری نگفت     

مرزبان پارسیراهست با این نوع بین

         لیک از آن گفتم من مدحت تو رابا این لغت

         گیرد از مدح و ثنای حضرت تو زیب وزین

و این جمله را رضاقلیخان هدایت در جلد اول مجمع الفصحا در ذیل سرگذشت ابوالعباس مروزی ایراد مینماید تا اینجا که راقم حروف( یعنی میرزا محمد خان قزوینی) اطلاع دارد اولین کسیکه این فقره را ذکر نمود نورالدین محمد  عوفی است در کتاب لباب الالباب در جلد اول صفحه ۲۱ علاوه برآنکه آثار وضع و تجدد بروجنات این اشعار لایح تراز آنست که هیچکس را که بهره از ذوق سلیم ادبی باشد در آن شکی عارض تواند شد قرینه خارجی براینکه متجدد است دانست که ایرانیان در قدیم اگر هم خود شعری داشته اند بلا شک تابع عروض عرب نبوده است و فقط بعد از وضع عروض عرب توسط خلیل ابن احمد فراهیدی وانتشار این علم در ایران کم کم ایرانیان از رومی عروض عرب بنای گفتن شعر فارسی گذاردند چنانکه در کتب عروض مفصلا مسطور است پس از آنکه ابتدا تقریبا  عین اوزان عرب را تقلید کردند چون بعد ها بامتحان دیدند که اوزان عرب کماهی  علیه مطبوع طباع ایرانیا نیست بنای تصرفات در آن گذاردند مثلا بعضی مجورعرب را از قبیل طویل و مدید و غیره که بهچوجه وبا هیچ زحاف  مقبول طباع موزون ایرانیان نمی افتاد بکلی کنار گذاشتند وازمابقی بحورمناسبت طباع فارسی زبانان بواسطه زحافات مخصوصه اوزان مخصوصه مشق نمودند که در عین اینکه اصلا از بحور عربست ولی با این زحافات وزن مخصوص ایرانیان گردید چه عرب در اغلب آنها اصلا شعر نگفته است مثلا بحر هزج واصل راکه در عرب اصلا مسدس است در فارسی مثمن گردید یا آنکه در مسدس آن زحافاتی داخل کردند که از آن اسکراه برطبع و استثقال برسمع  بیرون آمد (چنانکه در مسدس سالم هزج ورمل در فارسی شعر نگفته اند ولی مزاحفات آن دوبحر معروفترین اوزان فارسیست از قبیل  خسروشیرین ولیلی و مجنون نظامی و مثنوی مولوی پس از این مقدمه گوئیم که عقیده منسو به بعباس مروزی از بحرمل مثمن مقصور ومحذوف است و بتقریب مذکور لابد باید مدتی مدید بعد از انتشار عروض خلیل ابن احمد اولا اصل عروض عرب و بعد هارمل مثمن در ایران  بعرصۀ ظهور آمده باشد و خلیل ابن احمد در سنۀ ۱۷۵ وفات یافت و نهایت استبعاد دارد که در سنه ۱۹۳ یعنی فقط ۸ سال بعد از وفات خلیل قواعد عروض او بدرجه دراکناف ایران شایع شده باشد و تقلید ایرانیان از اوزان عرب و تصرفات ایشان در آن  ومشتق نمودن اوزان مخصوص بایرانیان از آنها همه این امور که عادت یک سیر طبیعی و مدتی کمابیش طول  لازم دارد بسرعتی پیش رفته باشد که در خراسان دورازمراکزه علوم عرب یکضا عرایرانی یک قصیدۀ بلند بالائی در بهر رمل مثمن مقصور برع وزن فاعلاتن  فاعلاتن فاعلاتن فاعلات بسازد و بگوید او آنگهی  چنانکه گفته شد اولین

 -------------------------------------------------------------------------- ------------

(۱) صاحب مجمع الفصحأ درجلد اول صفحه ۶۴ درسنه ۱۷۰ می نویسد و آن سهو واضح است چه فقط سنه ۱۸۳ هرون الرشید خراسان و قسمت شرقی مملکت خود را بمأمون واگذاشت و مأمون خود فقط در سنه ۱۹۴ یعنی در همان سال وفات هرون بمرو رفت .

گفته ابوحفص سغدی سمرقندی

کسیکه این قصیده را ذکر نموده تا آنجا که ما اطلاع داریم عوفیست در لباب الالباب   که درحدود ۶۱۷ لباب الالباب تالیف شده است یعنی پیش از چهارصد سال بعد از عصر مامون و از معتقدین و معاصربن عوفی مثل رشید الدین وطواط صاحب حدائق الحر و نظامی عروضی سمر قندی صاحب چهار مقاله و شمس قیس رازی صاحب معاییر اشعارالعجمم کسی را سراغ نداریم که متعرض ذکر این حکایت عجیب که قطعا اگر راست باشد  دواعی برنقل آن تو فرداشت از اعتماد بقول  عوفی بکلی میکاهد : و نیز وفور کلمات عربی دراین قصیده باوجود آنکه در آن وقتها یعنی دویست سال قبل از فردوسی هنوز زبان عربی اینقدر تاراج برزبان فارسی  نکرده بود و عناصر عربی در عبارات فارسی لابد بغایت اندک بوده است خود قرینه دیگر است که این قصیده  مصنوعه جدید است و مدتی طویل بعد از عصر مامون ساخته شده است و عجیب است که بعضی از مستشرقین اروپا از قبیل  ماسوف علیه ( اتیه المانی در کتاب اساس فقه اللغه ایرانی در جلد دوم صفحه ۲۱۸دوست و هیجده وماسوف علیه ( پاول هورن المالی ) درهمان کتاب درجلد اول در قسمت دوم صفحه اول هردو این فقره عباس مروزی راذکر کرده اند تا اینجا بود اعتراض اقامیرزا محمد قزوینی باسرقصیدۀ  فارسی ابوالعباس مروزی ولی ما هیچ مستعبد نمیدانیم که این قصیده ازاو نباشد و ممکن ابوالعباس از تلامیز یا از خود خلیل ابن احمد علم عروض عرب را آموخته باشد چونکه  خلیل ابن احمد از مردم فراهید خراسان و ابوالعباس مروزی نیز از مردم خراسان و مرووتا درجۀ بواسطه نزول خلیفه و آمدشد دوخلیفه مانند هرون و مامون در خراسان و ازدیاد نفوذ عرب و سیاست قاهره عربی زبان و لغت و عروض عرب در توسعه بوده است و تا درجه خراسان مرکز علوم و فنون گردیده بود و آنکه فقط نورالدین محمد عوفی در لباب الالباب بذکر این قصیده مبادرت کرده و از معاصرین عوفی مانند رشید و طواط صاحب حدایق السحرو نظامی عروضی سمرقندی صاحب چهار مقاله وشمس قیس رازی صاحب المعجم فی معاییراشعارالعجم متعرض نشده آنهم مطلبی نیست زیرا این سه فاضل صاحبان تذکرة شعرا نبودند که در تفحص برآمده و نام ابوالعباس وقصیدۀ او را ذکر کنند باری باز برسرمطلب و بقیه رشته قدیمترین شعر فارسی برویم فاضل محترم میگوید بعضی دیگر قدیمترین شعر فارسی را بابوحفص حکیم ابن اعوض سغدی سمرقندی نسبت میدهند که این بیت گفته بود ( آهوی کوهی دردشت چگونه دودایارندارد بی یار چگونه  رودا و ابوحفص سغدی بتصریح شمس الدین محمد بن قیس رازی در کتاب المعجم فی معاییراشعار  العجم در صفحۀ ۱۷۱ نقلا از فارابی در حدود سنه ۳۰۰ سیصد هجری  میزیسته است واگراین تاریخ صحیح باشد چگونه میتواند این قدیمرین شعر فارسی باشد چه خود رودکی متوفی در سنه۳۲۹ درهمان وقتها میزیسته و قبل از رودکی شعرای بسیار بوده اند و قطعا حنظلۀ بادغیسی که بتصریح نظامی عروضی درچهار مقالۀ احمد بن عبدالله خجستانی از مطالعه دیوان اواز حفربندکی بسلطنت خراسان رسید  قبل از ابوحفص بوده است در هرصورت این مسئله که قدیمترین شعر فارسی بعد از اسلام درچه تاریخ شروع شده تاکنون جواب شافی مقنعی نیافته است ولی در کتب مصنفین قدیم عرب از قبل جاحظ متوفی سنه ۳۵۵ و ابن قتیبه متوفی سنه ۲۷۰ و طبری  ثاحب تاریخ کبیر متوفی سنه ۳۱۰ سیصد وده و ابوالفرج اصفهانی صاحب اغانی متوفی سنه ۳۵۶ دو فقره شعر فارسی پیدا  کرده ایم که در حدود سنه ۶۰ هجری مقارن شهادت حضرت امام حسین در خلافت یزید بن معویه(۶۰- ۶۴) ودیگری در سنه ۱۰۸ درخلافت هشام بن عبدالمللک گفته شده است وعلی  العجاله می توان این فقره را قدیم ترین ه در کتاب طبقات  الشعراصفحه ۲۱طبری در تاریخ کبیر خود سلسله صفحه ۱۹۲- ۱۹۳ و ازهمه مفصل تر ابوالفرج صفهانی درکتاب الاغانی ذکر کرده اند وقتیکه عباد بن زیاد برادر عبیدالله اد بحکومت سیستان منصوب شد  یزید بن مفرغ در خدمت او به سیستان رفت و چون در سیستان متدرجا ازطرف عباد بن زیاد اظهار کم میلی  به یزید بن        مفرغ شد  بنای هجوگوئی را گذاشت علاوه دائمااز و بدگوئی میکرد عبادبن زیاد او را تهدید کرد سودی  نکرد اورا در شکنجه انداخت و عاقبت او را نزد برادر خود عبیدالله بن زیاد فرستاد و عبید الله میخواست او رابکشد از یزید بن معویه اذن طلبید ویزید نظربآنکه یزید  بن مفرغ قبیله  بسیار داشت اذن نداد عاقبت عبیدالله بن زیاد را روزی نبیند بسیار خورانیدو بایک سگ ویک گربه ویک خوک در یک بند به بست در حالتکه یزید بن مفرغ طبیقش روان و حالش دگرگون بود بدین شکل در کوچه ها فرمانداد او راگردانیدند یزید بن مفرغ با این حال دوان بود و کودکان شهر در اطراف وقفای او کف زنان میرفتند و میگفتند این چیست این چیست یعنی  بفارسی  میگفتند این چیست یزید نیز بفارسی میگفت آبست و نبیذاست عصاریت زبیبست سمیه بردوسیه است وسمیه         نام  مادر زیاد بود که در جاهلیت از فواحش معروفه بوده است دیگر طبری گوید در حوادث سنه ۱۰۸ که ابو منذر اسد بن عبدالله القسری بختلان لشکر کشید و با خاقان ترک جنگ کرد و شکست خورد اسد بن عبدالله به بلخ برگشت اهل خراسان در حق وی ابیات ذیل را گفتند ودرکوچه ها بچه ها میخواندند ( از ختلان آمدی برو تباه آمدی بیدل فرازآمدی خشک نزار آمدی و شکل دیگر نیز نوشته اند بدین قسم ( از ختلان آمدیه بروتباه آمدیه ابار بارآمدیه خشک و نزار آمدیه ) واقعه جنگ اسد بن عبدالله القسری با خاقان ترک چنانکه اشاره شد در سنه ۱۰۸ واقع شده است که در نتیجه شکست ابومنذراسد بن عبدالله و عودتش به بلخ کودکان کوچه گرد این اشعار را بطریق تصنیف بجهت او  گفته و درکوچه  وبازار بلخ میخواندند و از ین مطلب معلوم میشود که شهر در میانۀ ایرانیان کاملا متداول بوده است چنانچه  حالیه هم که شعرای بزرگ درایران بوده باز برای هرحادثه وواقعه یکبار درکوچه و بازار اطفال این گونه اشعار را میخواند یعنی در آنوقت هم متداول بوده است خاصه که آنوقت هنوز نفوذ عربی در کلیه افغانستان وبلخ ساری نشده بوده است اما میتوان گفت چنانکه در ذیل گفتار در سخن و شعر قبل ازظهرو اسلام اشاره کرده شد ادبیات قبل از ظهور اسلام در ایران کاملا بوده و قواعد عروض بطریق کامل اجری میشده وهمه وقت مراعت از سجع وقافیه در خطب و نطقها و بیانات بزرگان و عبارات نگاه میشد چنانچه صاحب فرازستان از فرمایشات شت ساسان پنجم که شرح حالش در همین جلد اول نگاشته خواهد شد در ستایش یزدان  پاک بندۀ بزبان و لغت پهلوی میآورد که نگارنده دراینجانگارش میدهد

( درستایش یزدان پاک به لغت پهلوی )

پناد هرمهر مهر یاری مه جامتارها برسنده فرکنور هارکردرمانش جمساشان جمساش جمساشان جمساش خمساشان خمساش و اسالاس پاساپاس راساراس ناساتاس کریاس نامودکریاس نوده

الیاس  هودالماس رودسناساب ستاشاب جاماب جاب توراتوش شارانوش اموال  فانوسن اهوال کاروس کنسم ترش سمرنوش وحود بردش اورنگان پوش او سودان ارهمین شتابان تحمین فرشتگان فرشتکین فرهنگان فرهنگین سمرند فرسنگ فرچنگان فرچنگ و هورسنگان  هرسنگ شرمنگان شرهنگ رودین  خیرنکان والارآینه                   نیرنک والا دیرینه النکالا  معانی بیانات فوق را از لغت پهلوی بزبان فارسی کنونی متداوله یگانه ادیب دانشمند میرزا اسمعیل خان تو یسرکانی که از مفاخر ادبای متاخرین بحساب بوده است برشته گهر بار نظم کشیده که آن منظومه نیر در اینحا نگارش میرود

( آن گوهر و در هر آینۀ بود است و هست ) (آن برترازکمال خردمند و هوشیار)

( برآن خود فروزآتش و خود سوز خویش تاب) (آن گوهر و هرانکوهست بخود هست و پایدار)

( آن شیده وتاب پاک توانای رازدان)  ( ان دادووزدمش شوربی ضدودیار )  

(وزیک فروزه فروزنده گوهرش)     ( یک مرشد پدید بدینسان بزگوار )  

( کوراست هوشیار وروانها و جسمها)

(شدجان هوش هوش روان وروان تن)  ( شد مایه عناصرواین گونه قصه بار)

(بس عضوهای محکم وزیبااستوار)    

 ( بس رنگهای دلکش وبس چیزهای نغز)  (اورانموده زین همه پرنقش وپرنگار)

(شد مبددرخشش اجرام درسپهر)  ( شد منشاء تموج امواج دربهار)   

( شد موجدوجود جمادات بحیساب) (شدعلت نمونباتات بیشمار)   

(شد منبع حیات دوصدگونه جانور) (حاشادوصد چه باشد بیش از دو صدهزار)

(جائی فرشته باشد و جای بود سروش) (آنجا که نیست جای بودجای شهریار)

(رخشنده آشکارونهان بر بزرگ وخورد) ( تابید از برون درون برعزیز وخوار)

( از هرچه آفرید بپاکی وویژگی) (خود را نموداز دل این مرد آشکار)

( با این همه نکرد فراموش اصل خویش)   ( نی در میانه باشد ونی هست در کنار)

ذکر اشعار پادشاهان  وصدور وامیرزادکان و شعرائیکه در افغانستان  حالیه ازنصب پیغمبراکرم تاجلوس امیر عبدالرحمان بیان شده اند

سلطان محمود غزنوی

سلطان محمود غزنوی الملقب به سیف الدوله و یمین الدوله و امین الملة پسرناصرالدین سبکتگین دویمن پادشاه معارف  خواه از طبقه پادشاهان غزنوی بود جلوسش در سنه سیصد و هشتاد و هفت ووفاتش درسنه چهار صد و  بیست یک واقع گردید و شصت ویکسال عمرنمود وی یکی از اعاظم سلاطین وافاخم ملوک دانش پردر بودمآثر عظیمه و مفاخر کثیره اینکه در عهد او پدید آمد تاکنون موجود  کنمش رواج ادبیات وتدوین تالیفات بدیعه و تصنیفات جمیله بوده است و شرح سوانح او را در جلد دوم این کتاب مستطاب ( تاریخ امان التواریخ) ماشروحاَ بقلم آورده در اینجا آنچه از طبع نقاد او بدست آمد ذکر مینمائیم گویند سلطان محمود همواره او را میلی مفرط باشاهدان مشکین موی پر یرخسار و گلچهره گان آفتاب روی شیرین گفتار بوده گاهگاهی ابیاتی عاشقانه و اشعاری  مؤدبانه میسرودازآنجمله درحق معشوقه خود مادر حق ایاز گوید و در جلد سوم نیز در ذیل سرگذشت یحی برمکی وماهیت عشق اشاره شده ( دراحق معشوقه فرماید)

(من گرد دل خویش هوای توتنیدم)  (بامهرتو پیوستم و ازخویش بریدم)

(دیگرزبتان چون توندیدم زپی انک بت)‌ (نیست بجای که من آنجا نرسیدم)

( بامن نه مجیدانکه چو اونس نگرفتم )    ( بلگرفت سر زلف تو هرچندجهیدم)  

(چون زلف شدم دست وچوبتخانه شدم روی) ( چون زلف توگاه دیدم وچون روی تودیدم )

(  گفتم که یکی بنده خریده بدرم من)     (نی نی غلط است آنکه خداوند خریدم ) 

( وقتی به یک از شاهدان سیم اندام ) (ومعشوقه های غلمان غلام او راصرصر)

 اجل از پای درآورد وقامت اورا بخاک انداخت سلطان محمود بمناسبت درحقش مرثیه سروده (درمرثیه معشوقه) (تاتوایماه زیرخاک شدی )( خاک را برسپهر فضل آمد دل جزع کرد گفتم ای دل صبر

( این قضا از خدای عدل آمدآدم از خاک بود وخاکی شد) (هرکه زوزاد بازاصل آمد )

گویند هنگامیکه فصاد حاضر گردیده بود که او را فصد نماید بواسطه آیت جمال و کثرت غنج ودلال او دست فراپیش برد و سیب زنخ آن یوسف حسن ملاحت را بکف گرفت و اینشعر خواند

 درهنگام فصد فرماید

(زنخت راگرفتم ازسرلطف)    ( خون من ریختی و عدزت هست)

(زانکه هنگام رکزدن شرط است)  (گوی سیمن گرفتن اندر دست )

وچون سلطان محمود ناخوش احوال گردیده کم کم سپاه ارتحال ازچهار جانب وجودش روآورگردند فرمانداد تا آنچه جواهر نفیسه واوانی ثمیه بود بحضورش آورده تا واپسین نفس دیداری نماید حمالان بسته بسته جواهر آبدار ولالی شاهوار واوانی مرصعه بدیعه واقمشۀ ثمینه نفیسه را آورده درصنعۀ عمارت سلطنتی انباشتند ویگان یگان  بگستردند سلطان بانهابدیدۀ حسرت وفراق مینگریست و های های میگرست سپس امرداد بجاهای خود عودت دادند رضا قلیخان هدایت در مجمع الفصحامی نویسد روزی سلطان محمود از ابوطاهر سامانی پرسید که آل سامان را چه مقدار جواهر گرانبها ولالی شاهوار درخزانه موجود بود بعرض رسانید که امیر نوح سامانی که چهارم پادشاه از ملوک سامانی بود و سلطنتش از سنه سیصد ویک تا سیصد و چهل وسه بود هفت رطل جواهر در خزانه اش بود سلطان محمود گفت خدایرا شکر که بضایت الهی زیاده ازصدرطل جواهر گران قیمت  ما را در خزانه موجود است با لجمله چون دانست بزودی از فرازستان تحت عزب بفرازستان ذلت رخت باید برکشید وتاج سلطنترا واپسین وداع گوید این اشعار بسرود

درهنگام وفات گوید

    زبیم تیغ جهان گیرو گر زقلعه گشای)  (جهان  مسخرتن شد چوتن مسخررای

    کسی بعزو بدولت همی نشستم شاد   گهی زحرص همی رفتمی زجای  بجای

    بسی تفاخرکردم که من کسی هستم   کنون برابربینم  همی امیروگدای

    اگر دوکلۀ پوسیده برکشی ازگور)      سرامیر که داند ز کله گدای

    هزار قلعه گشادم بیک اشارت دست  بسی مصاف شکستم بیکفشردن پای

    چو مرگ تاختن آورد هیچ سودنکرد  بقابقای خدایست و ملک ملک خدای

سلطان محمد غزنوی

 سلطان محمد بن سلطان محمود غزنوی سومین پادشاه غزنوی و دویمن پسر سلطان محمود بود و سلطنتش بیش از هشت ماه طول نکشید سلطان محمود پدرش همواره در زمان حیات او را بنوازشات شاهانه و اشفاقات  ملوکانه از برادر بزرگترش سلطان مسعود برخورمیداشت و خاطر او را بانواع تلطفات امیرانه مسرور میفرمود و بربرادرش مقدم میداشت این امیر وجودش بانواع  کمالات عالیه و فضایل دالیه آراسته و ازهرگونه رذایل پیراسته بود و در انشای نظم و نثریدی طولانی داشت سلطان محمود در سفر دوم که بهندوستان میرفت خود برگزید و در غزنین مهام سلطنت و جهانبانی باو تسلیم نمود و این واقعه در چهار صدونه اتفاق افتاد چون سلطان محمود  خیمه بیرون زد و بطرف هندوستان و جهاد بابت پرستان روانه شد سلطان محمدمهام امور جمهور بکف گرفت و در سیاست و نظام مملکت و پاس رعیت  جذوانی مبذول داشت دراین اثنا سلطان محمد را معشوقه گل اندام پریرخسار در حرسرای بود که آفتاب ازصباحت رخسارش در پرده  خجلت فرورفتی و سر از شرمساری قامت قیامت علامتش از بالیدن فرد ماندی و سلطان محمد را با او میلی بی اندازه بود اتفاق  صرصر مرگ وزیدن گرفت و نخل وجود آن سرو چمن حسن و جمال را قلم کرده در آب غرق ساخت علی حسن کاتب او که در فصاحت و بلاغت یگانه آفاق بود بل درزیراین نه رواق طاق راخواست بوسیله مسامع سلطان محمد را ازین حادثه آگاه سازد که غفله سلطان آگاهی نیابد این اشعار تانرا برشته نظم کشید و نزد سلطان محمد فرستاد مشعریرغرق شدن  محبوبه سلطان محمد درآب که این است

در اشاره بوفات محبوبه سلطان  برشتۀ نظم علی کاتب کشید

 خلقت و حینذالا یشارک وادثا حیوة قرون وترامعجزاَ ان تکون فی قانیا شاواقران واصحبت

خلال لها شفع فکیف بستان ) چون سلطان محمد این اشعار بخواند آه سردازدل پردرد برآورده نفسهای تاسف آورانه کشیدن گرفت و در فراق آن  ماهی بحر محبت چون ماهی درتابۀ سوز وگداز بود و خود را یکباره  متفرق دریای محنت ساخت و این شعر را بسرود

درغرق شدن محبوبه گوید

    رفتی و دلخسته مشوش بیتو   عیش خوش من شداوناخوش  بیتو

    تو رفته و آمده من بی توبجان    تو در آبی و من درآتش بیتو

    شرح این پادشاه کم طالع درحلد دوم این کتاب ( تاریخ امان التواریخ) برشتۀ تحریر آورده شده است و اجمالااو پس از پدرش سلطان محمود براور نگ  سلطنت و جهانبانی برآمد و صنا دید دولت و عماید ملت سراطاعت در حضرتش خم نمودند سلطان مسعود برادر بزرکترش آنگاه در اصفهان بود که استماع مرگ پدر نمودیگران جهانگیری بحرکت در آورد سلطان محمد در غزنین عموی خود امیر یوسف بن ناصر الدین سبکتگین راسپاهی هامون نوردبارا ستقبال برادر فرستاد و سپس خود بالشکر بی اندازه بیرون شتافت امراو بزرگان دولت وارکان مملکت براو بشوریدند و او را گرفته دست بسته بسلطان مسعود تسلیم کردند سلطان مسعود فرمانداد تا چشم جهان بین اورا میل کشیدند و نابینا ساختند مدت سلطنتش هشت ماه بود

هدایت جوانان

 

پیشنهاد برای تر بیت نو جوانان

  •  نباید امور خانه و سبک و روش زندگی در آن بدون      حساب و برنامه و فاقد انضباط باشد .
  •  قوانین و مقررات ، انتظارات والدین باید برای      فرزندان خود را احصاء و براساس چارچوب زندگی به تفاهم متقابل برسند و سپس بر      انجام تعهدات خود پا بر جا باشند .
  • پدر و      مادر عاقل و دور اندیش باید فرزندان خود را بتدریج با محرومیت ها و رنجهای      طبیعی زندگی آشنا سازند و آنها را آماده ی زندگی در جهان واقعیت کنند .
  • فرزندانی      که نازپرورده و رفاه زده بار می آیند ، در آینده افرادی ضعیف النفس ، ناتوان      ، کم کار ، راحت طلب و پرتوقع خواهند بود که توان لازم را برای زندگی سالم و      پرتحرک نخواهند داشت .
  • بهتر      است پدر و مادر در همان دوران کودکی گاهی به فرزندان خود غذای بسیار ساده      بدهند و همواره غذاهای لذیذ و باب طبع آنها را فرآهم نکنند و سردی و گرمی      دنیا را خیلی آرام و بدون سر و صدا و گفتن به آنها بچشانند و ....
  • بهتر      است پدر و مادر نوجوانان و جوانان را در ایام تابستان گهگاهی به کارهای نسبتاً      سخت و سخت وادار کنند(مانند امور کشاورزی ، باغداری ، دامداری ، شاگرد مغازه،      کارگری و....) این قانون برای خانواده هایی که وضع مالی خوبی دارند و در رفاه      هستند بیشتر ضرورت دارد .
  • برخورد      با سختی ها در دوران نوجوانی و جوانی باعث می شود فرد دنیا را سرسری نگیرد و      بفهمد که دنیا جای تنبل بازی نیست و از طرفی در آینده کوچکترین مشکلی دچار      ناکامی ، یأس و ناامیدی نمی شوند .
  • سرگرمی      هایی که شعله های هوس و شهوت را در نوجوانان دامن می زند ، بسیار مضر و      خطرناک است .
  • یکی      از عوامل موثر در بزهکاری نوجوانان و جوانان از جمله انحرافات جنسی وجود      اضطراب و ناآرامی روحی بدنبال نابسامانیهای درون منزل به دلیل عدم سازگاری      پدرو مادر است که دامنه اضطراب افراد را تشدیدمی کند .
  • احساس      تنهایی و بی پناهی ، یأس و نومیدی ، احساس حقارت ، از دست دادن کرامت نفس      (خود را موجودی بی ارزش دانستن) از عوامل زمینه ساز انحرافات جنسی در      نوجوانان هستند ، که پدران و مادران باید رفتارهای مناسب خود از شکل گیری      چنین احساس های در فرزندان خود جلوگیری کنند .
  • نقش      دوستان در این دوران یک نقش حیاتی و کلیدی است از این رو پدر و مادر بهتر است      قبل از اینکه خدای نخواسته فرزندانشان دوستان نابابی انتخاب کنند بصورت      پیشگیرانه آنها را با جوانان و نوجوانان خوب و قابل اعتماد فامیل یا محله که      همسالان فرزندانشان هست بصورت غیر مستقیم دوست نمایند تا آنها از این جهت      احساس تنهایی و خلأ نکنند و سراغ دوستان ناباب بروند .
  • مراقبت      بیش از حد از نوجوانان و جوانان و یا رها کردن آنان هر دو کار صحیحی نیست .
  • اعمال      نظارت و کنترل از سوی والدین نسبت به فرزندان باید به گونه ای باشد که اثرات      منفی بدنبال نداشته باشد و آنها احساس نکنند که والدینشان نسبت به آنها بی      اعتماد هستند .
  • پدر و      مادر باید به نحوی فرزندان خود را متقاعد سازند که از مراقبت والدین خود بی      نیاز نیستند و این مراقبت ناشی از علاقه و مسئولیتی است که خانواده در برابر      فرزندان دارد .