ترس ازپدر پیر
من که از خنده های پدرم به شدت نفرت داشتم و پیوسته میگفتم پدر پیری بر عقل دماغ تان تأ ثیر کرده است . پدرم جدی شد و گفت : بار زیادی بر گردن داری و با حمل این بار از این مخمصه نجات شما ممکن نیست .
گفتم چی کنم ؟ گفت : دستت را به من بده ! گفتم این گروه دوستان همه دست مرا گرفته اند ، گفت : آنها تو را نجات داده نمیتوانند . گفتم چرا؟ گفت : آنها خود زیر بار اند ، دست چپم را به سویش دراز کردم ، گفتم پدر کمک کن !
گفت: هنوز چپ هستی . دست راستت را به من بده . دستم را به سویش دراز کردم ؛ مرا از میان گل و آب بیرون کشید ؛و خنده کرد و گفت : آدم که منزل دراز در پشرو داشت بار کمتر میگیرد ، گفتم پدر من اصلن بار بر دوش ندارم ، گفت : مشکلت همین است با انبو هی بار که بر گردن داری , تا هنوز بار را نمی بینی .
از خواب بیدار شدم از ترس و حشت نزدیک بود بمیرم ؛از جایم بر خواستم به اطاقش رفتم دیدم چادرش را بر سرش کشیده مصروف نیاز و نیایش است . اکنون از پدرم میترسم , این پیرمرد مستغنی بدون شک وارسته ترین مرد روز گار خود است . زیرا گاهی در جبینش خشم نیست ، کم و زیادی که برایش برسد در موردش فکر نمیکند . به استثنای تذکر ،تفکر ،نیایش و نماز و خواندن قرآن ؛ مولوی ، هفت اورنگ و سایر کتب مورد علاقه اش ، نیاز به دنیا ندارد .