تعریف من
سر برو ن اوردم از ملک عدم
چا ر سو یم نکبت فر یا د وغم
خوگرفتم با غم رنج فراق
زنده شد اما ل شور اشتیاق
این غم شور و امل شد زندگی
زند گی تعر یف شد در بندگی
از قضا بر زند گی دل با ختم
با شب روزش همیشه ساختم
کید و حر صش در دلم مسکن گزید
پند دنیا این دل ما کم شنید
حرف خود را بیشتر تلقین کرد
دید غیر خویش را نفرین کرد
عمر ما شد با رقابت همجوار
کینه و بد بینی بر من شد حصار
خویش را بر خو یش دشمن ساختم
نرد ارامش به راحت با ختم
داستا ن عمر ما این بود و بس
در میا ن قعر قلزم همچو خس
فکر کردم خویش را نشناختم
در میا ن فکر خود خود با ختم
ترکیب من ما ده معجون بود
مشت دل او هم گره از خون بود
دیدم این اندیشه بو ده جوهرم
این مطاع داده توا ن بر پیکرم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 10:34 توسط سیرو س احمد بد خشا نی
|