سر برو ن اوردم از ملک عدم 

 چا ر سو یم نکبت فر یا د وغم

خوگرفتم با غم رنج فراق 

زنده شد اما ل شور اشتیاق

این غم شور و امل شد زندگی

زند گی تعر یف شد در بندگی

از قضا بر زند گی دل با ختم

با شب روزش همیشه ساختم

کید و حر صش در دلم مسکن گزید

پند دنیا این دل ما کم شنید

حرف خود را بیشتر تلقین کرد

دید غیر خویش را نفرین کرد

عمر ما شد با رقابت همجوار

کینه و بد بینی بر من شد حصار

خویش را بر خو یش دشمن ساختم

نرد ارامش به راحت با ختم

داستا ن عمر ما این بود و بس

در میا ن قعر قلزم همچو خس

فکر کردم خویش را نشناختم

در میا ن فکر خود خود با ختم

ترکیب من ما ده معجون بود

مشت دل او هم گره از خون بود

دیدم این اندیشه بو ده جوهرم

این مطاع داده توا ن بر پیکرم