با فرو پاشی قطعات کماندو افسرا ن بسیاری بی سر نو شت شد ، من هم مدتی در خانه بودم جنرال بیگی به حیث ربیس تنمظیمه و فرمانده قول اردو 4 در پروان مقرر شد اهسته ،اهسته ما در اطراف او جمع شدیم .
ولا یت پروان در سال ها ی 66و 67 وضیعت امنیتی خراب داشت در ه سالنگ تحت تهدید گروه ها ی پا رتیزانی احمد شاه مسعود بود منا طق جنگل باغ الی پروژه برق پروان تو سط گروه های وابسته به حزب اسلامی رهبری میشد .
هر روز که قطا ر ا از جبل السراج تا پروان می امد دهکده ها پیرامون سر ک مورد اصابت هزاران مرمی بی ایم بیست ویک تو پها ی اوبوس دیسی ، ایم سی هوا پیما ها قرار می گرفت .
در فاصله نزدیک با قرار گاه ها ی دولت معمولا وسایط که محموله انها مواد غذا ی بود توسط مجاهدان تا راج می شد ، جهاد در مفهو م واقعی دگر با ر معنا ی ارزشی ندا شت ، مرد م بیطرف میدانستد که انچه در شعار ها ی تبلیغاتی مجا هدان دیروز عنوا ن می شد امروز بی بار معنا ی شده است .
من فضا را در پروان بسیار تنگ یافتم یک شب برای قاسم خان که یاور بیگی بود مشکل خود را گفتم.
جنرال بیگی پیشنهاد مرا به صفت معاون فرقه چهل بگرا م تر تیب وبرایم داد تا در کابل انرا برای جنرال جوره بیگ که معاو ن کدری و زارت دفاع بود ببرم .
در بگرام موضوع را با شریف خان که امر سیاسی فرقه بود در جریا ن گذاشتم در سیمای او علایم نا رضایتی شهادت میداد ، یک افسر دگر برایم گفت که دگروال محب الله کاندید این بست است من با نام محب الله اشنای داشتم وبا خودتصمیصم گرفتم که این بست استحقاق طبعی او است .
پکتیا
وزیر دفاع مرا با اجبار به پکتیا فرستاد در پکتیا به صفت فرمانده غند 16 موظف شدم فر مانده قول اردو اقای جنرال جهان باز و از فرقه 12 جنرال ملهم نو ر زای بود . هردو افسران تحصیل یافته مجرب و مهذب بودند .
جزوتا مهای مربو ط غند در کوتل تیره در ارتفاعات و قله ها جابجا بودند ، کوتل تیره برای من جای بس زیبا ، تما شای و شاعرانه بود .
هر بامداد وقتیکه از خواب بر میخواستم از چهار قرار گاه وضعیت زندگی سر بازان را نظارت میکردم .در این غند با افسران و سر بازان مجرب صادق و با انظباط رو در رو شدم .
بعد از چاشت معمولا کتا ب میخواند م در دو اطاقک سیار که توسط موتر قابل انتقال بودند جای استراحت و کتا ب خانه کوچک داشتم به شناخت شعر و متون کهن دلبستگی داشتم ، فا رس نامه کلیه و دمنه تا ریخ خلفای راشدین ،بلعمی، طبری و بیهقی را در تیره خواندم .
هر روز حد اقل با تفنگ شکاری خود پنج الی هفت کبک شکار میکردم وتا ده قدمی مواضع مجاهدان جسا رت نمود ه و شوخی میکردم .
در لو گر با یکی از فر ماندهان جمیعت و در تیره با یکیاز فرماندهان حزب اسلامی حکمتیار تماس دوامدار داشتم .گاه گاه فقط با دو نگبان به خانه این فرمانده می رفتم معمولا با نان جواری و ماست مرا استقبال میکرد . این فرمانده موسی نام داشت جوان جسور ومتعهد در قول بود اما در همان زمان افزون بر جهاد به قاچاق ماد مخدر مصروف بود .
تصویر از تیره
بهار تیره سخت زیبا تما شای و سر شار از غزل بود در هر بن در خت چشمه ای کو چکی ودر سر هر قله صدای کبکی شیون داشت در چنین فضا و هوای با خیام و حافظ مجال همدمی می یافتم وهمه گرفتاریهای روز گار با شدت استهزا .
از جنگ به شدت نفرت داشتم اما از نا گزیری برخی او قات دگرا ن را برای جنگ تشویق تفننی میکردم .
یکروز داخل قرارگاه سر بازان خود که مشرف به "مچلغو "بود با دوربین مصروف ترصد بودم که ناگهان یک مرمی میزایل از بغل گوشم گذشت ودر چند قدمی ام منفجر شد امامن حتا جراحت کوچک نداشتم .
برادر جوانی داشتم که در تیره برای احوال پرسی من امده بود اما در وقت بازگشت در منطقه پل علم مرمی بر سینه اش اصابت کرد و برای همیش در سینه من جراحت گذاشت .
زمستان تیره بسیار سرد و با دکوبه داشت اما در زمستا ن به دلیل برف بسیار مجاهدان کوچکترین نگاهی به سوی سر بازان ما نداشتند .
با امدن بهار من از پکتیا به لوگر تبد یل شدم در لوگر با همه مسولان ملکی و نظامی رابطه خوب داشتنم .
من در لوگر مسوولیت قو ماندانی گارنیز یون را به اضافه رهبر ی غند 36 میکانیزه بدوش گرفتم با اراضی و مردم لوگر بلد بودم .
در مناطق کلنگار اسد فلاح ، ملا نواب وفرمانده معلم تور حضور نظامی داشتند اما در تنگی واخجان که یک منطقه نهایت با اهیمت سوق الجیشی بود لشکر ایثار تحت فر ماندهی ابو بکر موقعیت داشت .
این لشکر که تحت هدایت حزب اسلا می حکمتیار رهبری می شد بسیار افراد ابدیده عرب ،پاکستانی و افغانهای مجرب در تشکیل ان حضور داشتند .
در منا طق برکی نسیم بدر مر بو ط حزب اسلامی حکمت یار و برخی مناطق دگر تحت اداره داکتر فضل الله مر بو ط جمعیت اسلامی و ولسوالی چرخ مربوط حاجی ظاهر و نو روزک بود .
قطع شدن پا یم در لوگر
به تاریخ 4میزان مجا هدان حمله شدید ی را بالای مراکز نیرو ی ها ی تحت رهبری من را که در دشت با بوس موقعیت داشتند اجراکردند . بتاریخ 5 میزان من دو تانک وشش سرباز وسه افسر تلفات داشتم .
خود م در خط اول نبرد رهبری جزوتامهای خود را مستقیم به دوش داشتم دو شب پیاپی نخوابیدم ، شب سوم در اول شب وضعیت خوب بود . اما ساعات 12 بجه مجا هدان با سازماندهی حمله بزرگ و غافیلگرانه مو فق به شکستن خط دفاعی شده .در حدود 20 قرار گاه سقو ط کرد شش تانگ تی شصت و دو به اتش کشیده شده و چهار تن افسر تانگ کشته شده بود در حدود 200 تن افراد من به مناطق مختلیف متوار ی شده بودند .
وضعیت را به وزارت دفاع و فرما ندهی قول اردو 3 گزارش ندادم همان شب با تنظیم قو ت های احتیاط و تشریک مساعی قوتهای مو جود در لو گر حمله متقابل را سازماندهی کردم .
تا ساعات 9بجه روز تقریبا همه مواضع از دست رفته را دو باره بد ست اورده دو باره نیرو جابجا کردم .
بتاریخ 8میزان برای تحکیم مواضع نیرو های خود تلا ش داشتم در جریان راه ما شین محاربو ی را که خود دریوری میکردم با ماین اصا بت کرد ، چین های ماشین به شدت فرو ریخت و نگبانان من از بالای ماشین به دور پرتاب شدند اما کس زخمی نشد .
ماشین دگر را خودم دریوری نموده اما او هم شکار ماین شد ولی این بار هم من از روی تصادف زنده بودم .
بتاریخ 9میزان در نزدیک تنگی واخجان که قرار گاه نفرات من با مجاهدان بیش از یکهزار فاصله نداشت از قرار گاه دیدن میکردم ، در مسیر حرکت من کمین از پیش افراز شده بود وقتیکه از ماشین محاربوی پایان شدم بدون وقفه جنگ با هاوان راکت و کلا شنکوف بم دستی اغاز شد .
ابتکاری تصمصم گیر ی را داشتم در ذهنم خلق کنم اما در یک متر ی من مرمی راکت یا هاوان اصابت کرد و بیش از ده جای بدنم زخمی شد .
در اول تفنگ نگهبا نم را گرفتم و دگران را به مقا ومت و پیشروی هدایت میکردم اما اهسته ، اهسته نیروی فزیکی ام کاهش می یافت و بعد از چند دقیقه دگر ندانستم بر من چه گذشته است .
روز سوم که درد پایم را به شد ت احساس میکردم ربا عی زیر ا موافق وصف الحال خود سرودم
افسو س که در جوانی قامت من خم شد
غم بر سر غم به گردنم مدغم شد
در تا ریخ چار قوس امد ز قضا
در پای جراحتی و پایم کم شد
محتا ج13 قوس 1369 کابل چار صد بستر
و این بو د فشرده غمنامه یک انسان که با استخدام اجبار ی به اردو چگونه بازیچه سرنو شت شده و تلخ ترین درد های زندگی را با ژرفنا ی خون تجربه کرد .
گفتنیست که من در اردو فقط پنجسال متصدی خدمات گونه گون بودم ، اما در این پنج سال زند گی را با ابعاد مختلف تعریف نموده و فن مقاومت عصیا نگری و مبارزه در برابر دشواری هارا عملا اموزش دیدم .
تا انجا که واژه های ترس ، فقر ، وتسلیم برای همیش از قا موس زندگی من رنگ با خت و جاگزین ان واژه های جسارت ،تحرک ومبارزه شد .
وهمین تعویض دیدگاه مرا ازنو مجبور به ساختن و یافتن انسانی به نام فیض الله محتاج ساخت و فن تدبیر، عقلا نیت و ادمیت را از نو یافتم .
در س های که از نظام اموزش دیدم
پشتکار ، تلا ش هدفمند مهم ترین ابزار پیشرفت است
جرات و جسار ت ا خلا قی متضمین تعریف شخصیت انسا ن است
توانا ی جوشش وتفاهم مولفه و عنصر شناخت میباشد
تعیین یک هدف مهم وراهبردی ابزار وانگیزه برای رسیدن به قله های بخت میباشد
کو تاه بینی ومعطوف کردن فکر به مسایل کوچک مانع پیشرفت میشود
انسان نا اهل معمولا تحت تاثیر اهلیت دگران قرار میگیرند
باید برای بقا وحفظ مو قعیت برای خود اهلیت تشخص و شخصیت کسب کرد .
درمفکوره که هدف متعالی وجود نداشته باشد کج بینی ظهور عقده ها ی محرومیت تقویت میشود
وسواس ، اضطراب وشتابزدگی مال دیوانگان وافراد کم ظرف است
درایت ، اینده نگری ،تدبیر و استمداد از عقل مالکیت گمشده عقلا است
داشتن نقشه ذهنی برای روز ، هفته، ماه و سال یک امر ضروری میباشد
اطاعت برده وار از تحکم امر نا اهل مظهر ضعف قدرت فکری میباشد
به امران واقیعت ها و حقایق را با زبان نرم و زمان که انها ذهنا امادگی شنیدن دارن القا کنیم
چاپلوسی ورنگ باختن روز مره به معنا نداشتن شخصیت و مناعت ذاتی است
سال ها ی 1370 در زندگی من سالهای استثنا ی پر از فراز و فرود اند ،در این سالها مجاهدان بر سر تقسیم قدرت در کابل به جان هم افتاده و هر روز دها کابلی در این شهر پر از خون ، اتش و خاکستر زیر اوار ، اتش و بمب میشد .
من در خانه بیکار بود م حتی کا ر ی که مطابق استعداد و توانا ی فزیکی من باشد دست یاب نمی شد حدودا بیست وپنج لگ افغانی از چند دوست قرض گرفتم از مار کیت سبزی که در انزمان در دهن باغ مو قعیت داشت یک مو تر شصت پا کستانی پیازرا بار کردم ، وقتیکه از شهر کابل خارج میشدم در مسیر راه تا پاکستان دها حکومت وتنظیم دیده میشد ، در هر ولایت و لسوالی چندین تنظیم برای تقسیم قدرت با هم چسپیده بودند .ولا یت لو گر تو سط حزب اسلا می ، جمعیت اسلا می ، اتحاد اسلا می و حر کت اسلامی مو لوی محمد نبی اداره میشد .
در پکتیا حزب اسلا می واتحاد حضور فعال تر داشتند اما خوست تحت اداره شورای قومی بود .
شب در خوست بودم اما بامداد به طرف پاکستا ن حرکت کرده و سساعت ده بجه روز در شهرک غلا م خان رسید م .
این مرز به شدت توسط نیروهای ملیشه پا کستان نظارت می شد ، مو تر های افغا نستا ن را به داخل پاکستان نمی گذاشتند ،
از شهرک میرا مشاه که از غلا م خان تقریبا 20 کیلو متر فاصله دارد مو تر اوردم وقتیکه پیاز ها را به غلام خان انتقال داد م در بازار پیاز نبود ، به دلیل امدن سیلاب در پنجا ب وضیعت در پاکستان به حا لت ا ضطرار امده بود .
من یک بور ی پیاز را در کابل تقریبا 200 کلدار خریده بودم در صورتیکه در میرام شاه یک بور پیاز ور حدود 750 کلدار بو لی میشد . هر بوری پیاز من تا پاکستا ن تقریبا 50 کلدار مصرف خورد ه بود . یک جوان پکتیا وا ل که اهل ولسوالی زد ران بود در مار کیت سبزی با من اشنا شد ، با فرهنگ و اخلا ق پشتونها از گذشته معرفت داشتم لهذا با لا یش اعتماد نموده صلا حیت فروش جنس را برایش تفویض کردم.
در مدت سه روز جنس را برایم بولی کرد ، نمیدانم واژ ه بولی از کدام زبا ن ریشه گرفته است اما فلسفه بولی ان است که کالا مورد فروشرا در بازار شبیه حراج یا لیلام میکنند ، تمام دکانداران جمع شده فر ضا یک دکا ندار میگوید که قیمت این بور 500 کلدار دومی 550 و سومی 600 و در اخر هر دکاندار که اخرین قیمت را گفت و کسی ا ز ان بالا تر نرفت در همان جا ارزش واقعی کالا تثبیت میشود .
فشرده سخن اینکه در اولین تجا رت بر حسب تصادف یک افغانی من تقریبا سه افغا نی شده بود ، دو سه شب در منزل این جوان زدرانی که در منطقه مچس بود گزرانیدن پدر دوست من مرده بود اما پدر کلانش که به روایت خود شان حد اقل یکصد ده سال داشت در حجره انها تنها زندگی داشت صداقت این جوا ن زدرانی که محمد شریف نا م داشت برا ی من در زندگی الگو بود.
از میرام شاه طرف پیشاور رفتم در مفشن تریت هتل پیشاور که الحجاج نا داشت یک اطاق را
به مبلغ 250 کلدار که در انزمان معا دل یک بور ی ارد 14 سیره بود کرایه کردم .
واز راه تورخم دو باره کا بل امدم جا ده ها بکلی تخریب و افراد غبر مسوول در مسیر اه بدن اصول اخاذی میکردند .
این اخاذی را در انزمان گروه ها ی مسلح غیرمسوول پاتک نا م گذاشته بودند مردی ، قدرت و حوزه صلاحیت هر قوماندان وابسته به مجمو عه پاتک ها ی بو د که در مسیر راه افراز میکرد .
فکر میکنم قو ما ندان قلم ، چمن و زرد داد در مسیر راه جلا ل اباد از همه مجا هدان دگر پاتک بیشتر داشتند .
سروبی حوزه پادشاهی بدون تخت وتاج زرداد بود و داستان های شرین و شیوا یش تا هنوز زبا ن زد خا ص و عام است .؟!
دو ر دوم رفتن به پاکستان
به اصطلا ح عوام من در دور اول مزه خورک شدم لهذا در دور دوم دو مو تر را از کابل محموله گرفتم یکی پیاز و دومی کچا لو با سه پایه کو لر و دو میل تفنگ روسی برا ی محمد شریف رفیق زدرانی ام بود .
کلا شینکوف ها را با مهارت در میان بو ری ها ی پیاز تنظیم کردم اما این با زما نیکه به میرام شاه رفتم نه پیاز بازار داشت ونه کچالو .
دوست زدرانی من جنس مرا به بنو که یکی از ولا یات سرحدی است انتقال داد ووبا لا خره تجا رت بی سود من در همان جا پا یان و اوضاع در داخل افغانستا به شدت خراب و من از ترس، از این کار صرف نظز کردم .
جنگ با مولوی جلا ل الد ین حقانی
در سال 1367 اوازه خروج روسها در محافل جها نی مطرح شد در داخل افغانستان اراکین نزدیک به دولت این اوازه را به شدت رد میکردند .
اما انکشافات داخل شو روی حاکی از ان بود که خروج ارتش سرخ از افغانستان تقریبا به یک احتمال قوی نزدیک میبا شد .
دو لت داکتر نجیب ا لله پیش ار خروج ارتش سرخ از افغا نستا ن تلا ش میکرد تا در جهت اکمال تجهیزات نیرو های خود در ولا یات سر حدی مانند خو ست که ده سال در محا صره
مجا هدان بود تدابیر پیشکی اتخاذ کند .
لهذا تجهبز و تکمیل امکانا ت جنگی و لو ژستیکی برای ولا یات هم مر ز با پاکستان از اولو یت ها ی جدی شمرده می شد .
بتا ریخ 27 عقرب فرقه هشت پیاده فرقه 14 غزنی قطعات کماندو لوا ی 22محافظ و بخشی از قطعات قول اردو 3 با امکانات نا چیز در گردیز قرار گاه وضع الجیشی گرفتند .
هدا یت و فرماندهی این قطعات را اقای جنرال تنی لوی درستیز بدوش داشت ، برای یک هفته اکمالات و احضارات جنگی صورت گرفت .
بتاریخ 2قوس قطعات کماندو با تشریک مساعی غند مخصوص 72 شوروی ها که در غزنی بود به طرف سیت کندو مارش را اغاز کردند من در انزمان فرماندهی قطعه 212 کماندو را که یکی از قطعات جنگی شمرده میشد بدوش داشتم.
در نزدیکی کوتل سیت کندو بالا ی هجوم قطعات از جا نب مجاهدان توسط سلا ح ها ی سکر ، میزایل و انوا ع راکت ها اتش متواتر اجرا میشد به دلیل موجودیت تپه ها ی نا هموار وبعضا کوه های سکارپ مانند تلفات جدی نبود ، دو افسر از لوا کماندو کشته و شش سرباز جراحات بر داشت .
ساعت 2 بجه برخی قله ها ی مرتفع را در سیت کندو نیرو ها ی ما تصرف و مواضع افراد پیش قراول جلال الدین حقا نی را تصرف کردیم .
تا اینجا نبرد ها جدی نبود ، اما به استقا مت که ما پیشروی میکردیم در جریا ن ده سال جنگ حتی یک سرباز اردوی افغانستان به استثنا اسرا به انجا نرفته بود .
در سال 1358 فرقه هشت پیا ده که قرار بود از طریق زدران به خوست برود با همه امکانات جنگی و نفرات خود اسیر مولوی جلا ل الدین شد .
بعد از پا یان شدن از قله ها ی بلند زدران به درون دره مخوف با رو در رو شد ن به مواضع تخلیه شده مجا هدان ترس ما بیشتر می شد ، من فکر میکردم انها میخواهند نیرو های ما را به درون دره داخل ساخته وبعد با قطع راه ها ی مواصلا تی ما را اسیر کنند .
تا پیش از رسیدن تا ریکی تصمیم گرفتم نیرو ها ی خود را به ارتفاعات انتقال دهم زیرا می دا نستم که جنگ برای نیرو های مجا هدان در اراضی کهسار با اشکا ل رو در رو است او از جانبی نقاط حا کم بهترین مو قیعت برای دفاع است .
در بد خشان در اوان کودکی بسیار کوه گردی میکردم کوه گردی ها ی بد خشان در واقع تمرین بود ه که مما رست مرا برای کوگردی در قله ها ی شامخ شواک مسا عد کرده بود .
لهذا تا پیش از نما ز شام به مر تفع ترین قله ها با لا شده و به تحکیم وحفر مواضع پرداختم
به قوما ندانها ی تولی دستور دادم تا یک کیلو متر پیش از مواضع اصلی خود در چندین نقطه اتش قوی ا فروزند .
شب هنگام هزاران مرمی تانک توپ و میزایل از داخل دره زدران از منطقه مو سوم به سورنه به سوی نیرو های من پر تاب می شد ، اما این اتش کثیف تو پچی بیشتر بالا ی مو اقع بود در پیش روی پیش قراولان ما اتش افروخته شده بود .
در پاسخ این اتش گروپمان های منظم هوای با تر کیب 12 فروند هواپیما ی جت بمب ها ی خود را بداخل مواضع مجا هدان پر تا ب میکرد
گفتنیست که برای بیست و چهار سا عت ارتباط مخا بره ای ما با قرار گاه ستر در ستیز قطع بود ، من برای مسوول مخا بره هشدار دادم که از این موضوع کسی را اگاه نسازد .
شب در یک چنین فضای پر از رعب وخوف گذ شت نیرو ها ی من فقط برای بیست چها ر سا عت کمونیا{ نان کنسرو وتعقیم شده}داشتند من جدا نگران بودم که اگر رابطه تا مین نشود از گرسنگی این نیروها با ید بیمرند .
اما بامداد یکی از افسران برایم گزارش داد که در درون تپه انها بیزی را یافته اند که در هشت گدام زیر زمینی مهمات مختلیف وانو اع اغذیه وجود دارد .
بعد از تامین ا منیت من خود به درون تپه رفته و در میا ن دره زیبا و شا عرانه گدام ها ی زیر زمینی را دیدم که او صاف انرا در تعلیمات نظامی نخوانده بودم .
به اضافه هزاران فیر مرمی میزایل ، راکت ،مر می تانگ و هزاران قطعی مر می کلا شینکوف هزاران بور ی برنج پاکستانی ، ارد وگوشت لاندی و خشک شده به صورت منظم جا بجا شده بود . ودر میا ن این دره شاعرانه چشمه ابی به پا کی طینت و طبیعت زدرانیها جار ی بود .
هراس اهسته اهسته از ذهن و ضمیر ما دور می شد زیرا باقی ماندن این همه تجهیزات ومواد لوژستیکی به معنا شکست جدی مولوی جلا لالدین شمرده می شد .
به هر صورت در همین روز رابطه ما با قرار گا ه ستر درستیز تا مین و فردا ان اقای تنی با جمعی افسران بلند رتبه توسط هلی کوپتر داخل زدران شدند .
از دیدن این همه تجهیزات و مواد لوژستیکی هیات حیران شده و بسیار ی از مهمات برای
کا رشنا سان موجب شگفتی بود .
گفتگوی داکتر نجیب الله با مو لوی جلال الدین حقانی
یک ماه از حضور نیرو ها ی ما در زدران گذشت ، در این مدت قوای کار به شدت مصروف با ز سا زی راه کوتل زدران بود ، مجاهدان قبلا این جا ده را تو سط ما ین تخر یب و هزران ما ین ضد وسا یط و نفر را در روی جا ده و حواشی ان فر ش کرده بودند .
یکی از روز ها یک افسر روسی به نام شیف چیو ک نزد من امد و تقضا کرد تا برایش ترجمانی را پیدا کنم که با زبان روسی، در ی و پشتو به خوبی مسلط با شد .
من روسی را بلد بودم اما یکی از افسران همکار من که تحصیل کرده شوروی بود و نامش شاه محمود و با شنده اصلی ننگر ها ر بود او را با خود گرفته و در محل رفتم که دستگاه کشف رادیو ی شوروی ها بود .
حدودا سا عت 11 بجه روز بود که گفتکو میان اقای مولوی حقانی و داکترنجیب الله اغاز شد .
گفتگو به زبان پشتو بود متن در ی ان
داکتر نجیب: قوما ندان صاحب سلام
حقانی :علیکم السلام
نجیب :
قو مندان صاحب وضعیت مردم ومنطقه چطور است ؟
حقانی:
چطور با شد هر روز هزاران طیاره کفار می ایند و خانه های مردم را بمب بارد میکنند
نجیب :
میدانم اگر ما و شما برای ختم این مشکلات با هم فکر نکنیم مردم بیشتر کشته و مهاجر میشود
حقا نی :
با شما کی گفتگو میکند شما را مردم به حیث مزدور می شنا سند
نجیب :
از این گپ ها بگذز مردم خوست به نا ن ادویه نیاز دارند ، چه کمکی میتوانی با مردم خود انجام دهی !
حقانی :
این مشکلات را شما برای مردم ارمغان اورده اید شوروی را خارج کنید گپ حل است
نجیب :
تکرار میکنم که مردم خوست به نان و ادویه نیاز دارند راه باز کنید نه تنها به خوست بلکه به زدران هم کمک میکنیم
حقانی:
راه با ز نمیشود مجا هدان در مسیر این راه اما ده اند به بهای جان دفاع کنند
نجیب :
من چهل هزار نیرو از کابل و بگرام برای باز کردن خوست اماده دارم دهات و خانه ها ی مرد م
را سر من خراب نکن !
حقانی :
به کمک خدا } در برابر این همه طاغوت ما ایستا دگی میکنیم
نجیب :
خدا حافظ !
حقانی خدا حافظ !
بیست سال و اندی از این مکا لمه تلیفونی میگذرد اما به دلیل اهمیت اسرار نظامی من این راز را با کس نگفتم به جز شاه محمود که در جریا ن بود و برای روسها ترجمه میکرد .
حا ل نمیدانم شاه محمود زنده است یا خیر اما تا سال 1380 در پیشاور قرار قصه یک دوست زندگی میکرد .
فشرده گزار ش اینکه بعد از سپری شدن دو ما ه جا ده سیت کندو که منتهی به خوست است از ما ین پا ک کا ری شده و قطار بدو کوچک ترین مقا ومت خوست را اکما لات کرد .
بر مبنای گزارش ها در این عملیات مولوی حقانی در نا حیه پا زخم برداشته و افرادش به استثنای سه روز دگر مقامت نکر دند .
در ان زمان به دلیل گرم بودن میا دین جنگ تمام کو ها ی شواک ، سورنه دو مندو الی نا درشاه کوت از جنگلا ت خشک و سبز پو شیده بود .
یکی از شبها در اثر بمب بارد هوا پیما های ارتش سرخ کو هی که مشزف به ارگون بود اتش گرفت و این کوه حد اقل سه روز سوخت تا اینکه جنگل تا منتها الیه سو خت وشبها پیرام.نش روشن بود.