دو ساعت فيض در بزم تايب
دو حرفم جگر كرد روز ي كباب كه ميگفت گوينده اي با رباب
دريغا !كه بي ما بسي روز گار برويد گل و بشكفد نو بهار
بسي تير و ديماه و اردي بهشت بيايد كه ما خاك باشيم و خشت
دشوارترين كار سخن گفتن در باره آموزگار است، آموزگاري كه براي شاگرد نبشتن، انشأ و تهذيب را آموخته باشد.
آموزگاري كه با صفا و صميمت پيامبرانه، تمام التفات و تفكرش تربيت و ارتقا معنايي شاگرد بوده است.
آموزگاري كه تمام تجارب مفيد و مثبت خود را براي سمت دهي شاگردش سخاوتمندانه در اختيارش گذاشته است.
آموزگاري كه با جبين بازتلقي و برداشت استادانه اش رابراي پرورش شاگرد تفويض نمو ده بدون شك به رتبه مسلم آموزگاري رسيده و حق حرمت و ارج گذاري اش بالاي شاگرد مسؤوليت و التزام انساني شمرده مي شود.
من از بد حادثه سعادت شاگردي مرحوم الحاج تاج البيضا تايب را، نداشته ام اما از فحوا برداشت و قضاوت شاگردانش چنين استنباط كردم كه، هر جا كه بوده، با مناعت و شكيبايي در تلاش تفويض تجاربش به شاگردان و حتا غير شاگردانش بوده است.
الحاج تايب از نخستين آموزگاراني است كه به صورت حرفوي، تكنيكي و فني مباني و اصول آموزش را، آموزش ديده و زمانيكه به مسؤوليت آموزگاري مبادرت كرده، نيكوترين خدمات را انجام داده است.
نيم قرن پيش در بدخشان مدارس رسمي نبوده و آنهايي كه توفيق به تحصيل دانش يافته اند، با تقبل مشكلات به ساير ولايات و حتا كشور هاي همجوار مسافر شده، و علوم متداول را كه شامل فقه، تفسير، منطق و خوش نويسي بود مي آموختند.
بعد از مراجعت به زادگاه آبايي خود ، با حمايت مردم به ساختن مدارس سنتي در مساجد مبادرت مينمودند.
در چنين حوزه هايي كه يك معلم مسؤول آموزش مضامين مختلف مي باشد ميبايست درجه اجتهاد و فقاحتش به حد بلوغ باشد، پدران و اجداد تايب از همين سنخ و صنف بودند.
اما تايب افزون بر آموزش علام متداول مانند مباني تفسير، حديث، فقه منطق و اصول خوش نويسي اولين آموزگاري بود كه، بر مبناي مميزه هاي ذكا، استعداد و لياقت موفق به پيگيري اصول تدريس و آموزگاري به شيوه مدرن و حرفوي شد.
به تأسي از روايت پدرم ملا عبد الغني "محتاج" كه با هم روابط و آشنا ي داشتند تايب در سالهاي 1328 زمانيكه در ولسوالي كوف آب تصدي دبيري را به دوش داشت، افزون بر اين شغل اداري يك حلقه خاص كه شامل با سودان (ملا ها) بودندهر روز با او معاشرت و بزم ادبي داشتند.
اين با سوادان اصول خوش نويسي را هر روز از آنها آموزش(دستخط) ميگرفتند.
در بزم تايب:
در سال 1384 مرحوم الحاج تاج البيضا تايب به كابل آمده بود، دوست دانمشند و با معرفتم آقاي دوكتور آريانفر كه با مرحوم تايب آشنايي داشت، به خانه آنها رفته بود.
بعد از بازگشت آقاي آريانفر درباره مواصفات كه شامل شعرمرحوم تايب بود با هم تبادله افكار كرديم.
همين تبادل اطلاعات انگيزه ساز آن شد، تامن به سعادت ديدار آقاي تايب نايل آمده و با او مصاحبه يي را ترتيب كنم.
زمانيكه در بساط مرحوم تايب هم بزم شدم، يكايك اطلاعاتي كه درباره آنها داشتم، در ذهنم تداعي شده، و عملاً مناعت، شكيبايي، اخلاص و صفايي ظاهر و باطن آنها را به چشم ميديدم.
از بد حادثه از سعادت ديدارتايب وقتي مستفيد شدم كه، به دليل كهولت سن در تنديس با عظمتش علايم رخوت ديده مي شد، فكر ميكردم در زمان مصاحبه اطلاعاتي را كه نياز دارم، نميتوانم از او بگيرم.
اما زمانيكه سر صحبت با او گشودم ذهنش تا هنوز زنده، فعال و اطلاعاتي را كه ميخواستم با امانت داري و دقت برايم ارائه ميكرد.
به زودي دريافتم ه جبر روزگار اگر موفق به سست كردن تنديس شده است،و شيار ها جبينش شكايت و حكايت ازفراز و فرود زندگي دارند اما مصايب روزگار نتوانست ذهن و ضمير بيدارش را مريض بسازد.
زيرا تا هنوز صلابت، بزرگي، انساندوستي صفا و محبت به انسان در ميان و اژه هاي كه از حنجره اش بيرون ميريخت باري معنايي قشنگ تما شايي و شاعرانه داشت.
بهر صورت بعد از تبادل افكار و انجام مصاحبه با تايب چاي نوشيدم درباره گذشته ها گفتگو كرديم.
تايب از گذشته ها خشنود بود، و اين خشنودي به معني نگرش عميق به گذشته هاي بود كه، مثبت گذشته بودند، و تايب ميگفت، بيژنپور، مولوي عبدالواحد، ترجمان، بيضايي وقاضي خضراشاگردان من هستند.
آري با حسرت و دريغ بزمش را ترك ودر پدرود گفتن جاي نماز، خود را برايم تحفه و يادگار داد و آنروز ديدار ما با تايب در يك بزم حقيقي پايان يافت.
و اما در فضاي مجازي ياد خاطره تايب در ذهن و ضمير م تا زمانيكه زنده ا م حضور داشته به مناعت شكيبايي و انساندوستي آن انسان بزرگ را هميشه ارج مي گذارم.