دستور

انسا نها ي فعال و با اتوريته  در زندگي براي كسب مو فقيت و اتو ريته بر تر در جامعه در تلا ش تثبيت مو قيعت خود در جا يگاه عالي اند .

اما انسان ها ي مخنث و كم اتو ريته معمولا در تلاش يافتن ارامش مقطعي  و خوش گذراني ميباشند .

برا ي انكه در زندگي به بن بست نرسيم و تا روز مردن با ايده ها ي مثبت راه زندگي ما گره گردد ، با يد براي حضور فعال خود برنامه و پلان روز مره ، هفته وار و ما هانه داشته باشيم .

معلم ، پدر و جامعه براي ما خوشبختي را رايگان نميدهد ، فقط ذكا و قو ت اند يشه براي ما سعادت و پيرو زي را پيام و ارمغان ميدهد .

جامعه، معلم  و مادر م براي من فقط دستور ابتداي زنگي كردن و راه رفتن را اموخته اند اما من با شعور و تقلاي شخصي خود شگرد زندي بهتر و راز خوشبختي را امو خته ام

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
 پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
 از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و
 هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
 گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

 بر گرفته شده : بهار ۲۰

فيض

دو ساعت فيض در  بزم تايب

دو حرفم جگر كرد روز ي كباب     كه ميگفت گوينده اي با رباب

دريغا !كه بي ما بسي روز گار            برويد  گل و بشكفد نو بهار

بسي تير و ديماه و اردي بهشت           بيايد كه ما خاك باشيم و خشت

 

دشوارترين كار سخن گفتن در باره آموزگار است، آموزگاري كه براي شاگرد نبشتن، انشأ و تهذيب را آموخته باشد.

آموزگاري كه با صفا و صميمت پيامبرانه، تمام التفات و تفكرش تربيت و ارتقا معنايي شاگرد بوده است.

آموزگاري كه تمام تجارب مفيد و مثبت خود را براي سمت دهي شاگردش سخاوتمندانه در اختيارش گذاشته است.

آموزگاري كه با جبين  بازتلقي و برداشت  استادانه  اش رابراي پرورش شاگرد تفويض نمو ده  بدون شك به رتبه مسلم آموزگاري رسيده و حق حرمت و ارج گذاري اش بالاي شاگرد مسؤوليت و التزام انساني شمرده مي شود.

من از بد حادثه سعادت شاگردي مرحوم الحاج تاج البيضا تايب را، نداشته ام اما از فحوا برداشت و قضاوت شاگردانش چنين استنباط كردم كه، هر جا كه بوده، با مناعت و شكيبايي در تلاش تفويض تجاربش به شاگردان و حتا غير شاگردانش بوده است.

الحاج تايب از نخستين آموزگاراني است كه به صورت حرفوي، تكنيكي و فني مباني و اصول آموزش را، آموزش ديده و زمانيكه به مسؤوليت آموزگاري مبادرت كرده، نيكوترين خدمات را انجام داده است.

نيم قرن پيش در بدخشان مدارس رسمي نبوده و آنهايي كه توفيق به تحصيل دانش يافته اند، با تقبل مشكلات به ساير ولايات و حتا كشور هاي همجوار مسافر شده، و علوم متداول را كه شامل فقه، تفسير، منطق و خوش نويسي بود مي آموختند.

بعد از مراجعت به زادگاه آبايي خود ، با حمايت مردم به ساختن مدارس سنتي در مساجد مبادرت مينمودند.

در چنين حوزه هايي كه يك معلم مسؤول آموزش مضامين مختلف مي باشد ميبايست درجه اجتهاد و فقاحتش به حد بلوغ باشد، پدران و اجداد تايب از همين سنخ و صنف بودند.

اما تايب افزون بر آموزش علام متداول مانند مباني تفسير، حديث، فقه منطق و اصول خوش نويسي اولين آموزگاري بود كه، بر مبناي مميزه هاي ذكا، استعداد و لياقت موفق به پيگيري اصول تدريس و آموزگاري به شيوه مدرن و حرفوي شد.

به تأسي از روايت پدرم ملا عبد الغني "محتاج" كه با هم روابط و آشنا ي داشتند  تايب در سالهاي 1328 زمانيكه در ولسوالي كوف آب تصدي دبيري را به دوش داشت، افزون بر اين شغل اداري يك حلقه خاص كه شامل با سودان (ملا ها) بودندهر روز با او معاشرت و بزم ادبي داشتند.

اين با سوادان اصول خوش نويسي را هر روز از آنها آموزش(دستخط) ميگرفتند.

در بزم تايب:

در سال 1384 مرحوم الحاج تاج البيضا تايب به كابل آمده بود، دوست دانمشند و با معرفتم آقاي دوكتور آريانفر كه با مرحوم تايب آشنايي داشت، به خانه آنها رفته بود.

بعد از بازگشت آقاي آريانفر درباره مواصفات  كه شامل  شعرمرحوم تايب بود  با هم تبادله  افكار كرديم.

همين تبادل اطلاعات انگيزه ساز آن شد، تامن به سعادت ديدار آقاي تايب نايل آمده و با او مصاحبه يي را ترتيب كنم.

زمانيكه در بساط مرحوم تايب هم بزم شدم، يكايك اطلاعاتي كه درباره آنها داشتم، در ذهنم تداعي شده، و عملاً مناعت، شكيبايي، اخلاص و صفايي ظاهر و باطن آنها را به چشم ميديدم.

از بد حادثه از سعادت ديدارتايب وقتي مستفيد شدم كه، به دليل كهولت سن در تنديس با عظمتش علايم رخوت ديده مي شد، فكر ميكردم در زمان مصاحبه اطلاعاتي را كه نياز دارم، نميتوانم از او بگيرم.

اما زمانيكه سر صحبت با او گشودم ذهنش تا هنوز زنده، فعال و اطلاعاتي را كه ميخواستم با امانت داري و دقت برايم ارائه ميكرد.

به زودي دريافتم ه جبر روزگار اگر موفق به سست كردن تنديس شده است،و شيار ها جبينش شكايت و حكايت ازفراز و فرود زندگي دارند اما مصايب روزگار نتوانست ذهن و ضمير بيدارش را مريض بسازد.

زيرا تا هنوز صلابت، بزرگي، انساندوستي صفا و محبت به انسان در ميان و اژه هاي كه از حنجره اش بيرون ميريخت باري معنايي قشنگ تما شايي و شاعرانه داشت.

بهر صورت بعد از تبادل افكار و انجام مصاحبه با تايب چاي نوشيدم درباره گذشته ها گفتگو كرديم.

تايب از گذشته ها خشنود بود، و اين خشنودي به معني نگرش عميق به گذشته هاي بود كه، مثبت گذشته بودند، و تايب ميگفت، بيژنپور، مولوي عبدالواحد، ترجمان، بيضايي وقاضي خضراشاگردان من هستند.

آري با حسرت و دريغ بزمش را ترك ودر  پدرود گفتن جاي نماز، خود را برايم تحفه و يادگار داد و آنروز ديدار ما با تايب در يك بزم حقيقي پايان يافت.

و اما در فضاي مجازي ياد خاطره تايب در ذهن و  ضمير م  تا زمانيكه زنده ا م حضور داشته به مناعت شكيبايي و انساندوستي آن انسان بزرگ را هميشه ارج مي گذارم.

نگاه

 چار پاره

 لب در يا غريو موج و ماهي

زساحل ميوزد باد صباحي

همين دم زند گي ابعاد دارد

اگر گردد به سويم يك نگاهي

پا سد ار راه باربد

 

پا سد ار راه باربد

در روزگار كه ما چشم به تجربه كردن سياهي و سپيدي دنيا گشوده بوديم، در قلمرو ديد چشم ما، چشمه ساران صاف و كوه هاي شامخ درواز بيش از همه مظاهر زندگي ، بزرگ نمايي ميكرد.

به دليل منزوي بودن اين ناحيه از تمدن، تكنالوژي و روابط شهروندي مردمانش با عرف و سبك بوميان هزاران سال پيش بزم و بساط معاش داشتند.

سادگي، صداقت، محبت و اخلاص موتلفه هاي بود كه، در ذهن و ضمير هر دروازي از هزاران سال پيش بخيه شده بود.

در چنين فضايي مردم به شنيدن شعر مولوي، حافظ، بيدل و شهنامه دلبستگي طبعي داشتند.

در همين بحبوحه، ترنم گر ي از تبار خينانگر بزرگ شرق(باربد) از طريق امواجه راديو اعلام حضور كرد.

در محتوا پيام اين ترنم گر بزرگ، نشنيده هاي حافظ، عراقي، مولوي و بيدل ظهو رو حضور داشت.

لذا مردم  كه، در مساجد و محافل به شنيدن سجع و صداي مولوي معتاد بودند، شنيدن آنرا از طريق راديو با آهنگ پر لطف و با كيفيت اين ترنم گر با جذبه شور و شيدايي ميشنيدند.

آري اين ترنم گو بزرگ آدينه هاشم از تبار جرگه باربد بود، هر چند زادگاه او ناحيه كولاب واقع در بدخشان تاجكستان بود، اما بدخشاني هاي كه در جغرافياي افغاسنتان زنده گي دارند، تا اكنون با نوعي حرص و شيفتگي به شنيدن آهنگ هايش دلبستگي دارند.

علت دلبستگي:

ما در زندگي بيشتر به پديده هاي پيوند تامين ميكنيم كه، با نحوي از انحا، در گذشته، حال و يا فردا توانايي جوشش و منفعت داريم.

جاذبه هاي پيام حافظ، بيدل، مولوي و خجندي نخستين انگيزه هاي بود كه مردم را به سوي شنيدن اين آهنگ هاي كشانيد.

دوم صوت دلنشين و ترنم دلكش و دلفريب اين خيناگر پيرو بار بد، خاطرات را در ذهن مردم تداعي ميكرد كه از بد حادثه همه مرده بودند، ولي سينه به سينه از يك نسل به نسل دگر آن تجارب قشنگ منتقل شده بود.

سوم صحنه سازي هاي ذهني كه توسط حافظ، خجندي، و مولوي با زبان شعر ساخته شده بود، با محيط و تجارب مردم سخت هماهنگ  و قرابت معنوي داشت.

چهارم اين ضجه هاي جانسوز در محتواي خود حكايت و شكايت از شوربختي تاجكان داشت كه از بد حادثه هويت، افتخارات و تشكل اجتماعي خود را به حراج داده بودند.

مانند اين مصرع:

اي چشمه شوخ كه جا نفزا ميايي

پيغام كه داري از كجا ميايي

اين چشمه شوخ همان چشمه است كه در فرايد زمان و مكان شاهد شور بدبختي تمام تاجكان بوده، و با حزن ضجه طبعي شيونگر درد محروميت و مصايب اجتماعي آنها بوده است.

مسلماً ضجه اين چشمه شوخ را نه تنها آدينه هاشم شنيده بلكه باربد هم شيون اين چشمه شوخ را با همه ابعادش شناخته و با ناله جانسوز آنرا ترنم كرده است.

بلي پيغام درد و محروميت اين چشمه شوخ از نخستين بامداد پيدايش آدم و عالم بوده و با وجود رفتن آدم صداي آن در عالم در شيون چشمه شوخ باقي مانده است.

 شك نيست كه بعد از پدرود گفتن زندگي آدينه هاشم، صداي اين چشمه شوخ تا نسل هاي آينده پيام       ا و رازدار مصايب اجتماعي تاجكان را ترجمان باشد. اما آدينه هاشم بعد از باربد دومين    نوحه گر بود كه با لطف خاصي نغمه هاي جانسوزش روح، تاجكان را تلطيف و در پيوند دهي آنها در اقصاي دنيا موثر افتيد.

هر چند اين شيونگر اهل جرگه باربد  به قول دو سخن شناسم اقاي عمران الدين ذره بدست نا تاجكان، پيش از در گذشتنش به تهديد و تعذيب روبرو شد اما آوايي نغز و اثر گذارش بر ذهن ضمير مخاطبانش جاودانه شد.

++++++