این رسم و آ یین در زما نه ما پیدا نه شد ه بلکه از پیشینه ها ی دو ر به این سو اسارت انسا ن و بهره کشی از نیرو و توا نا ییش به این سبک ادا مه دا رد . اما ما مو ر یت انسا ن مسوول در برا بروجدا ن و دربرا بر بی عدا لتی ها چیست؟
سکو ت ؟ تسلیم ؟ دنبا له رو ی و یا مخا لفت با این هنجا ر ها ی نا هنجا ر.
شا ید در تا ریخ پیدا یش این نا هنجا ر یها همیشه حق با حق گو و پا سدار ارزشها ی حق پر ست نبو د ه است و بیشما ر صدا ها ی در گلو ها خفه و در گو رستا ن خفته شد ه اند ، اما صدا ی حق گو ی و استبداد ستیزی خفه و خفته نه شد ه و تا امرو ز ادا مه دارد .
حضو ر نیرو مند فقر در بد خشا ن از انگیزه ها ی نیرو مند ی است که ضجه مخا لفت مو لا نا با عث را بلند کرد .
حضور نیرو مند فقر فر هنگی با عث شد تا هیزم و هیمه سو خت انقلا ب ثور ؟! از میا ن جوا نا نی بد خشا ن تا مین گردد حضو ر نیرو من فقر سبب شد تا آ ما ر مجا هدا ن و کشته شد ه گا ن زما ن جها د بد خشا ن بیشتر از کا بل و مزا ر با شد .
حضو ر نیرو مند فقر با عث شد تا در دفا ع از آ رما نها ی دمو کرا سی در حکو مت آقا ی کر ز ی جوا نا ن بد خشا ن در هلنمد، قلا ت ، کنر و فرا ه هر رو ز کشته شو ند .
حضو ر نیرو مند فقر با عث شد در زمان اما رت اسلا می چها ر هزا ر و دو صد طا لب بد خشا نی برا ی تحقق
ارما نها ی اسلا می را دیکا لیستی از بگوا ه تا آی خا نم در صف او ل نبرد به رو ی سا یر برا درا نشا ن گلو له پرتاب کنند.
ادا مه دارد
ساختار کوه شناختی ارتفاعات پامیر پیچیده است ، و از نظر پیدایش ، در سمت شمال ، هرسی نین و در سمت جنوب ، که دشتهای گوندوانا و آسیایی با یکدیگر تلاقی می کنند، سیمرین و آلپی است . قطعاتی از سنگهای زیرزمینی دورة پرکامبرین و توده های خاراسنگ متعلق به دوره های مختلف ، در میان طبقات بالایی چینه های بازمانده از عصر مزوزوئیک پراکنده است . میانگین ارتفاع این ناحیه ، بین سه تا چهارهزار متر است ، و برفراز آن کوه ـ سنگهای برج مانند عظیم پوشیده از یخ قرار گرفته که میانگین ارتفاع آنها پنج تا شش هزار متر است . ارتفاع برخی از قلل کوهها در شمال (در تاجیکستان ) به بیش از هفت هزار متر می رسد (ارتفاع قله ای که در حکومت شوروی کمونیسم خوانده شده ، در رشته کوههای آکادمی علوم 495 ، 7متر، و ارتفاع قله ای که لنین نامیده شده در سلسله جبال ترانس آلایی ، 134 ، 7متر است ). ارتفاع کوههای هندوکش نیز در مرز افغانستان و پاکستان به بیش از هفت هزار متر می رسد (قلة کوه نوشاخ در این رشته کوهها 485 ، 7متر است ).
از حوضة کوکچه تنها از تنگهای بسیار پرشیب می توان به نورستان (کافرستان ) و درّة پنجشیر رسید (ارتفاع تنگ انجمن که به پنجشیر می رسد 400 ، 4متر، و ارتفاع چندین تنگ دیگر در راه نورستان ، حدود 500 ، 4متر است ).
این سرزمین مرتفع آب و هوای بسیار سخت دارد، میانگین دمای دشتهای فلاتی شکل پامیر، در دی ماه حدود 20 درجه سانتیگراد زیر صفر، و در تیرماه حدود 10 تا 12 درجة سانتیگراد است . سردترین دما در زمستان به کمتر از 50 درجة سانتیگراد زیر صفر می رسد. میزان بارندگی سالانه در ارتفاعات رو به مغرب یا شمال غربی به 800 تا 500 ، 1 میلی متر نیز می رسد. در دشتهای محصور پامیر به کمتر از 200 میلی متر و در حوضة آقسو به کمتر از 100 میلی متر کاهش می یابد که همین امر مرتفعات نامبرده را به صورت بیابان درآورده است . در بستر درّة جیحون که حدود 300 تا 400 متر ارتفاع دارد، و نیز در درّه های ریزابه های فرعی جیحون ، آب و هوا گرم و نیمه صحرایی یا استپی است اما در نواحی میانه ای این درّه ها آب و هوا از دمای معتدلی با باران بالنسبه فراوان برخوردار است ؛ در فیض آباد (مرکز بدخشان افغانستان ) میانگین دمای هوا در دی ماه 1/0 درجه سانتیگراد و در تیرماه 4/26 درجه سانتیگراد است . میزان بارندگی سالانه در آنجا به 521 میلی متر می رسد. در میانة استپهای گرم پایین این درّه ها و بیابانهای سردِ ارتفاعات آنها، کمربندی از جنگلهای طبیعی وجود دارد که بیشتر درختان آن از تیرة مخروطیان یا سروهای کوهی است . پهنای این جنگلهای کمربندی در مغرب به حدود هزارمتر می رسد، و در درة کوکچه 500 ، 1متر است ؛ و هرچه به طرف مشرق پیش می رود اندازة آن افزایش می یابد و سرانجام در قسمت علیای درّة واخان و پامیر، به سبب خشکی ، ناپدید می شود. درختان جنگلهای اولیه تقریباً در همه جا قطع شده است . بنابراین ، فعالیتهای کشاورزی تنها در درّه ها تمرکز یافته است که جویبارهای جاری از یخچالهای طبیعی ، زمینهای زراعی آنها را آبیاری می کند. در برخی از نواحی مرتفع پامیر، که ارتفاع آنها به 000 ، 3 تا 500 ، 3متر می رسد، فعالیتهای دامداری نیز امکان دارد.
جمعیت بدخشان از اقوام مختلف تشکیل شده است و به لحاظ گذشتن جادة ابریشم از آن و مهاجرت اقوام مختلف بدانجا، به نمایشگاهی از نژادها و زبانهای گوناگون تبدیل شده است . بیشتر جمعیت آن از تاجیکهای فارسی زبان تشکیل یافته است که عمدتاً در حوضة کوکچه و نواحی دَرْواز (نسی ) در طرف افغانستان ، در پیچ و خمهای شمال غربی رود جیحون ، به سر می برند. در سراسر بدخشانِ افغانستان ، تاجیکها بر دیگر قومها، از حیث جمعیت برتری دارند. گروههایی از اقوام قدیمتر در قسمت بدخشان تاجیکستان ، به تاجیکهای کوه نشین یا تاجیکهای پامیر، و نزد همسایگان تاجیک خود، به غَلْچَه مشهورند. اینان به زبانهای ایرانی شرقی گفتگو می کنند و به چندین گروه قومی تقسیم شده اند: شُغْنیها در حوضة غند (گونت ) و خُرُگ (خُرُوک /خاروغ )؛ روشانیها در ناحیة روشان در مجاورت جیحون ؛ بارْتَنْگها که همگی به گویشهای نزدیک به هم (فارسی قدیم ) سخن می گویند و بزرگترین گروه قومی این منطقه ، و ظاهراً سه چهارم کل غلچه ها را در خاک تاجیکستان ، تشکیل می دهند؛ واخیهای درّه واخان که عدّة آنها به حدود یک پنجم کل جمعیت این اقوام می رسد و تقریباً نیمی از ایشان در افغانستان ساکن اند؛ یازْغلامیها که عدة آنان به چند هزار تن می رسد و تقریباً در سیزده روستا در درّه ای به همین نام در شمالِ روشانِ تاجیکستان ، به سر می برند؛ اِشْکاشِمیها که تعداد آنان با افراد گروههای زیباکی و سنگلیچی ، به چند هزار تن می رسد و به طور عمده در افغانستان ، در نزدیکی جایی که رود جیحون
به سوی دالان * واخان می پیچد، به سر می برند؛ قوم وانْچی که در درّة وانچ در شمالیترین منطقة تاجیکستان زندگی می کنند. این قوم ، حدود یک قرن است که به زبان مادریشان تکلم نمی کنند و اکنون در قوم مُنجی ، همسایة تاجیکشان که در درّه مُنجان (کوکچة علیا) در افغانستان به سر می برند، ادغام شده اند.
انزوای زبانی اقوام پامیر با بروز مذاهب گوناگون همراه شده است . بیشتر این قومها به مذهب شیعة اسماعیلی ، که ناصرخسرو (394-481) شاعر بزرگ ایرانی اسماعیلی از رجال آن بود، گرویده اند و به فرقة نزاری وفادار مانده اند. اما اقوام وانچی و یازغلامی در دهة دوم قرن هشتم به مذهب تسنّن بازگشته اند و اکنون با سرعت در حال اختلاط با تاجیکها هستند. اقلیت کوچکی از بارتنگها نیز مذهب تسنّن دارند. هیچیک از زبانهای پامیر خط ثابت ندارد؛ کوشش مقامات شوروی سابق برای تبدیل زبان شُغنیها به زبان ادبی جا نیفتاد. زبان تمدن ، تاجیکی (فارسی ) است که با خط سیریلیک نوشته می شود. میان تاجیکهای پامیر (غَلچَه ) و تاجیکها به معنای اخص ، در زمینه هایی چون شیوة زندگی ، فرهنگ مادّی و سازمان اجتماعی اختلاف مهمی وجود ندارد (کوسماول ، ص 97-99). اینان در اصل ، ده نشینانی اند که به کشت آبی در کَرتها و معمولاً مزارع پلکانی در درّه ها متکی اند. باغداری (گردو، سیب ، توت )، از فعالیتهای عمدة آنان است . در کوهپایه هایی که امکان کشت هست ، دیم کاری دارند. دامداری با کوچهای کوتاه مدت نیز در آنجا رواج دارد. علاوه بر تاجیکها گروههایی از ازبکان در منطقة بدخشان زندگی می کنند. از قرن سیزدهم ، پشتونهای غِلزایی ، نخست به صورت چادرنشین و سپس نیمه چادرنشین ، به همین نواحی آمده اند، و گروههایی از اقوام قرقیز نیز در این منطقه مستقر شده اند.
نخستین بار، نام بدخشان در منبعی چینی (هوان تسانگ ، قرن اول /629)، به صورت پوـ توـ چانگ ـ نا ، آمده است .
/ پلانول ( تلخیص از ایرانیکا ) /
تکمله .
پیشینه . منطقة بدخشان از دیرباز از مراکز تجمع قوم ایرانی بوده ، و به لحاظ کوهستانی بودن ، کمتر پای جهانگشایان بدانجا رسیده است . نام آن در اوایل دورة اسلامی ، در کتابهای جغرافیدانان مسلمان آمده است . این منطقه در دورة اسلامی شهری هم به نام بدخشان داشته است . به نوشتة یعقوبی (ص 288)، بلخ در اواخر قرن سوم ، هفتاد و چهار منبر در شهرهایی که چندان بزرگ نبودند داشت ؛ مانند شهر بدخشان . ابن فقیه (ص 321-322) می نویسد: ربع سوم ] خراسان [ که در مغرب نهر ] جیحون [ قرار دارد، فاصله اش تا جیحون هشت فرسخ است . ] شهرهای آن [ فاریاب و... بدخشان است که مردم از آنجا به تبت می روند. به نوشتة اصطخری ، بدخشان در نیمة اول قرن چهارم ، از نواحی بلخ و «اقلیمی است که شهرها و روستاها دارد و قصبه ] مرکزش [ را بدخشان می خوانند... از بدخشان لعل خیزد و لاژورد و در این کوهها معدنهاست و مشک بسیار افتد به بدخشان » (1368 ش ، ص 217-219). همو می نویسد: شهر بدخشان از ] شهر [ مَنْگ کوچکتر ] است [ و مناطق روستایی بزرگ و آباد و پر نعمت دارد و انگورستانها و جویبارها دارد و در سمت غربی آن رود جَرْیاب (شاخة اصلی جیحون ) جاری است (1967، ص 278-279). به نوشتة مسعودی (ص 64)، رود کَلِف یا جیحون آغازش در اقلیم پنجم آن سوی رباط معروف به بدخشان است که تا بلخ بیست روز راه است و انتهای ولایت بلخ همانجاست . به گفتة ابن حوقل (ص 428) رشته کوه کوچکی نیز از بدخشان به ] سوی [ پایین امتداد دارد که در آن الطایقان (= طالقان ) و وَرْوالیز قرار دارد و تا خُلْم امتداد می یابد. از بدخشان بیجادة (سنگی شبیه به یاقوت ) خوب و سنگهای قیمتی که در زیبایی مانند یاقوت است به رنگهای گلی و اناری و سرخ و شرابی به دست می آید (همان ، ص 449). همو می افزاید: وَخْش و خُتَّل به دو ناحیة وَخّان (= واخان ) و شُقنیّه (شُقنان ) محدود می شود که جایگاه کافران است و از آنها مُشک و برده صادر می شود. در وَخّان کانهای متعدد، از جمله نقره وجود دارد (همان ، ص 476) و راه ختّل به صغانیان از گذرگاه بدخشان از روی رود خرباب (جریاب ) می گذرد و ] از بدخشان [ تا مَنْگ شش مرحله راه است (همان ، ص 518) و فاصلة الطایقان تا بدخشان نیز هفت روز راه و از بلخ تا بدخشان سیزده منزل راه است (همان ، ص 454، 457). صاحب حدودالعالم (ص 105) دربارة بدخشان می نویسد: «شهریست بسیار نعمت و جای بازرگانان و اندر وی معدن سیم است و زر و بیجاده و لاجورد و از تبت مشک بدانجا برند». به نوشتة مقدسی ، بدخشان از رستاقهای بلخ محسوب می شد، و بر مرز ترکستان ، بالای طخارستان قرار داشت (ص 296، 303). کاروانسرایی آبرومند و دژی از (ساخته های ) زبیده (همسر هارون ) دارد که شگفت انگیز است (همان ، ص 303؛ دولتشاه سمرقندی ، ص 347). در معادن آنجا گوهری یاقوت مانند و سنگ فتیله یافت می شود که مانند گیاهِ بَردی در آتش نمی سوزد و هنگامی که آن را در روغن نهند، مانند فتیله روشن شود و از آن کاسته نشود و وقتی از روغن بیرون آرند و ساعتی در شعله های آتش نهند دوباره مانند گذشته پاک شود. از آن خوان (سُفره ) می بافند و چون چرکین شود، به جای شستشو آن را در تنور آتش اندازند تا پاک شود. همچنین سنگ دیگری دارند که چون در خانة تاریک نهند، اندکی روشنی دهد (مقدسی ، همانجا). به گفتة بکران (ص 94، 98) مانند لعل بدخشان در جای دیگر نیست و در درة مقابل معدن لعل ، معدن لاجورد بدخشان است . یاقوت (ج 1، ص 528-529) می نویسد که عامة مردم ، بدخشان را به صورت بَلَخْشان خوانند؛ و آن همان جایگاهی است که معدن بَلَخْش و لاجورد در آن است ؛ و از اینجا ] بدخشان [ بازرگانان تبتی وارد می شوند. بدخشان ، شهری است در بالای طخارستان که به سرزمین ترکستان محدود است . در آنجا سنگِ فتیله است که مردم گمان می کنند پَرِ پرندگان است و به آن طَلْق می گویند.
در 617، چنگیز به همة منطقة بدخشان لشکرها فرستاد و آنجا را بلطف و اکثر آن را بزور گشود (جوینی ، ج 1، ص 102). در 667، بُراق (از سرداران مغول ) از آب آمویه گذشت و به خراسان رفت و از مرز بدخشان و کَشْم و... تا نزدیک نیشابور را به تصرف درآورد (وصاف حضرة ، ص 41). بعد از 670/1271، مارکوپولو (ص 57-59) در گذر از بدخشان ، آنجا را ایالت بالاشان (= بَلَخْشان ) خوانده است . او می افزاید که مردم آن مسلمان اند و زبان مخصوص به خود دارند و ] این ایالت [ سرزمین وسیعی است که برای پیمودن آن دوازده روز وقت لازم است . تمام حُکّام آنجا به خود لقب ذوالقرنین داده اند که مخصوص اسکندر بوده است . غیر از معادن ، اسبهای اصیل و تیزپا دارد. مردانش دلیر و در تیراندازی ماهرند و لباسشان از پوست حیوانات است . ابوالفداء (ص 475) می نویسد: بدخشان در بالای طخارستان و محدود به سرزمین ترکان است . زبیده ، دختر جعفربن منصور، در آنجا قلعه ای عجیب بنا کرد. به نوشتة دمشقی (ص 122، 374، 379) در پسِ شهرهای خطا (= ختا) دو ناحیه به نامهای بدخشان بالا و بدخشان پایین قرار داشت که مرز چین به حساب می آمد. در طخارستان علیا، ناحیة خُتَّل که خُتَّلان و بدخشان ] بالا [ خوانده می شد، قرار داشت ... و واشجرد بزرگترین شهر بدخشان بوده است . نمک نشادری ، که در تیزی و سوزش همانند نشادر مصنوعی است ، در بدخشان دارای کانهایی است . حمدالله مستوفی (ص 261) می نویسد: ماوراءالنهر مملکت بزرگی است از اقلیم چهارم و بلاد مشهورش بخارا و سمرقند و بدخشان و... است . در 752، اُلجایتو و سَتُلْمُش (از امرای محلی ماوراءالنهر) و شاهان بدخشان نسبت به امیر غَزْغَن (از امرای بزرگ ماوراءالنهر) اظهار اطاعت و بندگی کردند (عبدالرزاق سمرقندی ، ج 1، ص 242). به نوشتة نظام الدین شامی (ص 15) بر اثر بیکفایتی امیر بیان سولدوز (از امرای همپیمان تیمور و امیرحسین )، شاهان بدخشان در کوهها ] ی منطقة بدخشان [ سربرآوردند. در این هنگام ، امیرتیمور به همراه امیرحسین ، به دفع امیر بیان (سولدوز) لشکر کشید. وی به جانب بدخشان گریخت ، سپاه مشترک امیرحسین و تیمور وقتی به بدخشان رسیدند، شاه بهاءالدین (امیر آنجا) گریخت و بدخشان به تصرف آنان درآمد (همان ، ص 16). در 763، تیمور در خُلْم ، از توابع بلخ ، لشکرها گردآورد و به اتفاق امیرحسین عازم بدخشان شدند، و چون به طایقان (= طالقان ) رسیدند، در محل آب شور با پادشاهان بدخشان صلح کردند (شرف الدین علی یزدی ، ج 1، ص 63؛ نظام الدین شامی ، ص 24؛ عبدالرزاق سمرقندی ، ج 1، ص 322). در 769، میان امیرحسین (امیر ماوراءالنهر) و شاهان بدخشان از یک سو و ملک حسین والی هرات از سوی دیگر، جنگهایی درگرفت که به صلح انجامید (شرف الدین علی یزدی ، ج 1، ص 129؛ عبدالرزاق سمرقندی ، ج 1، ص 397). اما تیمور به بدخشان لشکر کشید و شاه بدخشان ، شیخ علی ، را دستگیر و گله ها و رمه های وی را غارت کرد (شرف الدین علی یزدی ، ص 133-134؛ نظام الدین شامی ، ص 53). مدتی بعد، دوباره شاهان بدخشان با امیرتیمور درگیر شدند و تیمور آنان را سرکوب کرد ( عالم آرای صفوی ، ص 22). در زمان بابرشاه ، سلطان محمد بدخشانی با نام مستعار «لالی » قصد داشت که نظام ایالتی ایرانی به وجود آورد، اما در مقابل لشکریانی که ابوسعید (گورکانی ) به سرکوبی وی فرستاده بود، تسلیم شد و به هرات رفت و پسرش به کاشغر فرار کرد و میرزا ابوبکر، پسر ابوسعید، امیر بدخشان شد. پس از مدتی ، جانشین سلطان محمد از کاشغر مراجعت کرد و بدخشان را دوباره به دست آورد، و ابوبکر از بدخشان رانده شد. به دنبال اعتراض ابوسعید، در 871، شاه سلطان محمد (که در هرات بود) به قتل رسید (بدخشی ، ص شانزده ). در 908، بدیع الزمان میرزا به فرمان سلطان حسین میرزا (بایقرا) به درخواست امیرخسروشاه ، شاه بدخشان ، با دوازده هزار سوار از بلخ به آن سوی روان شد و بدخشان را به دست آورد (روملو، ج 12، ص 96). در آخر 910، در نتیجة قیامی ، ازبکان از بدخشان رانده شدند. ناصر میرزای تیموری ، برادر بابر، به عنوان امیر بدخشان روی کار آمد(بدخشی ، ص شانزده ). در 913، سلطان اویس میرزا (معروف به خان میرزا) پسر سلطان محمود میرزا با رضایتِ بابر به ] حکومت [ بدخشان رسید (اسکندر منشی ، ج 1، ص 39). مدتی بعد، شاه رضی الدین ، رئیس اسماعیلیان کوهستان ] بدخشان [ ، قسمتی از بدخشان را تصرف کرد، اما در 915 به قتل رسید (بدخشی ، ص شانزده - هفده ). در 916، مکرراً خبر استیلای شیبک خان بر خراسان و بدخشان و ماوراءالنهر به گوش شاه اسماعیل رسید. وی ابوالفوارس تیمور بهادرخان را با گروهی از امرا و لشکریان به سرحد قندوز و حصار شادمان و بدخشان و... فرستاد (روملو، ج 12، ص 147-150). در 920، دو سردار ازبک ، جمشید سلطان و مهدی سلطان که حکومت حصار و بدخشان را داشتند، در جنگ با سپاه بابر میرزا کشته شدند و ولایت حصار و بدخشان طبق نشان همایون ] شاه اسماعیل [ مجدداً به خان میرزا (یا سلطان اویس میرزا) داده شد (اسکندر منشی ، همانجا). در 925، میرزاخان امیر بدخشان درگذشت . بابر سلیمان ، فرزند او را که کودکی خردسال بود به جای فرزند خود همایون ، به حکومت بدخشان گماشت (بدخشی ، ص هفده ). در 954، همایون ، پسر بابر، با سپاهی به بدخشان رفت . میرزا سلیمان ، امیر بدخشان با سپاهیان خُتَّلان و قُندوز و بَغْلان ، به مقابلة وی آمد (روملو، ج 12، ص 419). در آغاز سلطنت شاه طهماسب ، محمدشاه هندی به قصد گرفتن کمک به دربار او آمد و شاه ایران وی را کمک کرد تا سرکشان کابل و غزنین و بدخشان را به اطاعت درآورد (اسکندر منشی ، ج 1، ص 100). در تمام دوران سلطنت شاه طهماسب تا 983، امیر بدخشان ، میرزا سلیمان بود که بابر وی را به حکومت آنجا گماشته بود. در این سال ، نوة او، شاهرخ ، وی را از بدخشان بیرون کرد، اما او مدتی بعد به بدخشان بازگشت (بدخشی ، ص هفده ). در 992 (هنگام سلطنت شاه محمد خدابنده )، ازبکان به فرماندهی عبدالله خان (اوزبک ) بدخشان را مسخر کردند، سلیمان و شاهرخ به هندوستان گریختند (همانجا) و عبدالمؤمن خان ، فرزند عبدالله خان (اوزبک )، حاکم بلخ و بدخشان شد (اسکندر منشی ، ج 2، ص 549). در 999، محمد بابر شاه ، پسر عمر شیخ میرزای گورکانی ، که از ترس سپاه اوزبک مملکت خود را رها کرده بود و در حدود کابل و حصار شادمان ، بی سروسامان می گشت ، سلطان اویس میرزا، عم زادة خود را، که (قبلاً) حاکم بدخشان بود و به میرزاخان شهرت داشت ، برای یاری خواستن ، به دربار شاه عباس اول فرستاد (همان ، ج 2، ص 429). در 1004، به نوشتة اسکندرمنشی (ج 2، ص 508)، حاکم بدخشان ، جان محمد قراول (اوزبک ) بوده است . در نامة شاه عباس به عبدالمؤمن خان اوزبک در 1006، به حکومت وی بر بلخ و بدخشان اشاره شده است (همان ، ج 2، ص 566). در همین سال (1006)، اوزبکان در خراسان عبدالامین خان را به پادشاهی برداشتند و به بدخشان لشکر کشیدند... محمد زمان ] خان [ ، والی بدخشان ، شبانه از قلعة خود به زیر آمد و به طالقان گریخت (منجم یزدی ، ص 176-177). در1010، که شاه عباس به هرات آمد، در اواسط ماه شوال ، ایلچیِ بدیع الزمان میرزا، حاکم بدخشان ، با تحف و هدایا به خدمت وی رسید (همان ، ص 221). پس از مراجعت شاه عباس از خراسان ، باقی خان (اوزبک ) ارادة حمله به بدخشان کرد. بدخشیان از ترس اوزبکان به کوهستانها گریختند و بدیع الزمان میرزا که در خود نیروی جنگ صحرا را نمی دید، در قلعة (بدخشان ) متحصن شد. بدخشیان با او بیوفایی کردند و در میانشان تفرقه و پراکندگی افتاد. سرانجام ، باقی خان بر قلعه مسلط شد و بدیع الزمان میرزا را به قتل رسانید و بدخشان را به یکی از امرای معتمد خود سپرد (اسکندر منشی ، ج 2، ص 632). به نوشتة میرزا محمد کاظم مروی وزیر (ج 2، ص 608، 621)، نادر سردار خود، طهماسب خان ، را که از رود جیحون عبور کرده و برای تسخیر بدخشان رفته بود، سرزنش کرد. در زمان نادر والی بدخشان میرزانبات نامی بود. او در 1159، برخلاف معمول هر سال ، باج و خراج آنجا را به دربار نادر نفرستاد. نادر آقا حسن بیک ، مین باشی کُرد مَردَکانلو، و چند تن از امرا را با پنجهزار سپاهی خراسانی و آذربایجانی روانة خراسان کرد. میرزا نبات ، ناگزیر شد که مالیات سال قبل و سالی را که در آن بود به دربار نادر بفرستد. چون سپاه نادر به سوی بدخشان حرکت کرد، میرزا نبات به پاس احترام وی ، به پیشواز او آمد (همان ، ج 3، ص 1093ـ1094، 1098ـ1099). شیروانی ، سیاح قرن یازدهم ، که به بدخشان سفر کرده و با شاه آنجا گفتگو داشته است ، می نویسد: عموم مردم آنجا فارسی زبان و ساکنان دهاتش نیز فارسی زبان اند و ایلاتشان ترک زبان اند. اغلب بر مذهب ابوحنیفه اند. بدخشان اسماعیلی مذهب بیشمار دارد و شیعة آنجا اندک است (ص 121).
در ] شعبان [ 1293/اوت 1876، پس از الحاق فرغانه به روسیه ، روسها دربارة خط مرزی ، با بیگ قراتگین ] قره تکین [ پیمانی منعقد کردند که براساس آن ، ناحیة مزبور ] بدخشان کوهستانی [ تابع بخارا باقی ماند و نواحی جنوبیتر مسیرِ آمودریا ] بدخشان افغانستان [ به افغانستان پیوست . از آن تاریخ ، بدخشان به دو قسمت مجزا تقسیم شد (بارتولد، ص 331).
منابع : ابن حوقل ، کتاب صورة الارض ، چاپ دخویه ، لیدن 1967؛ ابن فقیه ، مختصر کتاب البلدان ، چاپ دخویه ، لیدن 1967؛ اسماعیل بن علی ابوالفداء، کتاب تقویم البلدان ، چاپ رینود و دیسلان ، پاریس 1840؛ اسکندر منشی ، تاریخ عالم آرای عباسی ، تهران 1350 ش ؛ ابراهیم بن محمد اصطخری ، کتاب مسالک الممالک ، چاپ دخویه ، لیدن 1967؛ همان ، ترجمة فارسی قرن پنجم /ششم هجری ، چاپ ایرج افشار، تهران 1368 ش ؛ واسیلی ولادیمیروویچ بارتولد، گزیدة مقالات تحقیقی ، ترجمة کریم کشاورز، تهران 1358 ش ؛ میرزا سنگ محمد بدخشی ، تاریخ بدخشان ، چاپ منوچهر ستوده ، تهران 1367 ش ؛ محمدبن نجیب بکران ، جهان نامه ، چاپ محمد امین ریاحی ، تهران 1342 ش ؛ مارکو پولو، سفرنامة مارکو پولو ، ترجمة حبیب الله صحیحی ، تهران 1350 ش ؛ عطاملک بن محمد جوینی ، کتاب تاریخ جهانگشای ، چاپ محمدبن عبدالوهاب قزوینی ، لیدن 1911-1937؛ حدودالعالم من المشرق الی المغرب ، چاپ منوچهر ستوده ، تهران 1340 ش ؛ حمدالله بن ابی بکر حمدالله مستوفی ، کتاب نزهة القلوب ، چاپ گی لسترنج ، تهران 1362 ش ؛ محمدبن ابی طالب دمشقی ، نخبة الدهر فی عجائب البرّ و البحر ، ترجمة حمید طبیبیان ، تهران 1357 ش ؛ دولتشاه سمرقندی ، تذکرة الشعراء دولتشاه سمرقندی ، چاپ محمد عباسی ، تهران ] تاریخ مقدمه 1337 ش [ ؛ حسن روملو، احسن التواریخ ، چاپ عبدالحسین نوائی ، ج 12، تهران 1357 ش ؛ شرف الدین علی یزدی ، ظفرنامه ، چاپ محمد عباسی ، تهران 1336 ش ؛ زین العابدین بن اسکندر شیروانی ، حدائق السیاحة ، تهران 1348 ش ؛ عالم آرای صفوی ، چاپ یدالله شکری ، تهران 1363 ش ؛ عبدالرزاق سمرقندی ، مطلع سعدین و مجمع بحرین ، چاپ عبدالحسین نوائی ، تهران 1353 ش ؛ محمد کاظم مروی ، عالم آرای نادری ، چاپ محمد امین ریاحی ، تهران 1364 ش ؛ علی بن حسین مسعودی ، کتاب التنبیه والاشراف ، چاپ دخویه ، لیدن 1967؛ محمدبن احمد مقدسی ، کتاب احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم ، چاپ دخویه ، لیدن 1967؛ جلال الدین محمد منجم یزدی ، تاریخ عباسی ، یا، روزنامه ملاجلال ، چاپ سیف الله وحیدنیا، تهران 1366 ش ؛ نظام الدین شامی ، ظفرنامه ، چاپ پناهی سمنانی ، تهران 1363 ش ؛ عبدالله بن فضل الله وصاف حضرة ، تحریر تاریخ وصّاف ، به قلم عبدالمحمد آیتی ، تهران 1346 ش ؛ یاقوت حموی ، معجم البلدان ، چاپ فردیناند ووستنفلد، لایپزیگ 1866-1873، چاپ افست تهران 1965؛ احمدبن اسحاق یعقوبی ، کتاب البلدان ، چاپ دخویه ، لیدن 1967.
/ حسین قرچانلو /
حر ف مفت
حر ف سفت
حر ف سست
بیهو د ه گو ی بر خی یا را ن گر ما به یی ما حرف مفت است جزآنکه ذهن خود را خسته کنند و برآبرو ی خو د لطمه وا رد کنند سو د یگر ی از گفتن حرف ندا رد .
حر ف سفت ان است که برمبنا ی درک و بردا شت از کنه واقیعتی گو ینده بعد از تأ مل به ابرا ز ش می پر دازد .
برخی ها ی به ژا ژ گو ی معتا د اند ، نا دانسته در با ره مسا یل نظر میدهند ، بی تا مل د ر با ره رو یداد ها قضا و ت میکنند و شتا بنا ک در مو رد کا ر ها ی مهم متو صل به تصمیم میشوند ، و این حرف ها درواقع ژا ژ ها ی اندکه کسی آنرا نه میشنود ُ-زیرا حرف مفت اند.
ربا عی افقی و عمود ی
از چهر ه=== افرو خته == گل را ===مشکن
افرو خته == رخ مرو == تو دگر ==به چمن
گل را ==== تو دگر == مکن خجل== ای مه من
مشکن === به چمن == ای مه من=== قد ر سخن
وصف جغرافی طبیعی افغانستان (افغان)
اگر دراينجا اسم افغان بترتيب حروف تهجي كه بايد الف بابه ( الف و ب ) آغاز شود نشده محض تقديم اسم افغان كه اصل مقصد از تاليف اين كتاب بوده است ميباشد افغان به وزن انبان به معني فرياد و زاري و غوغا و بيقراريست و چنانچه قاعده فارسي است گاهي بدون الف خوانده شده و فغان گويند و فغان و افغان تا كنون ميانه فارسي زبانان مسعمل بوده صاحب فرهنگ انجمن آراي ناصري رضا قليخان هدايت خيلي اختصاراً گويد كه افغان به معني فرياد و زاريست و نام طايفه ايست كه در مصر بوده و بمرور و هور از ميان بني اسرائيل بيرون رفته و به هندوستان آفتاده و در آن جا كوهستاني قلعه بنياد كرده الي اخر تانكه به سلطنت افغانستان رسيده اند . بالجمله فغان به معني فرياد و زاريست شعرا بسيار در اشعار شان استعمال نموده نگارنده گفته:
( فغان و آه زين چرخ ملاعب كه مكاراست و غماز است فاسد )
سعدي گويد :
( اي مسلمانان فغان زان شاهد عابد فريب كوه بيك ره برد از من صبر و آرام و شكيب)
و در استعمال فغان با الف كه افغان باشد شاعري گفته است :
( افغان زتوشوخ نا مسلمان افغان افغان زتو آفت دل وجان افغان )
افغان بچۀ دردل تورحمی نیست ازدست توافغان بچه افغان افغان
ديگري گفته است :
اين قالب بيجان زلبت جان طلبد وين خاطر دردمند درمان طلبد
دل نيست كه اوطالب افغان باشد الادل دل من كه دايم افغان طلبد
رضا قليخان هدايت صاحب روضته الصفاي ناصري ميآورد كه در سنه 1168 كه نواب محمد حسن خان قاجار به مازندران رسيد بزرگان قاجاريه و افغان باه يافتند از انجمله كه بحضور شاهانه رسيدند يوسف خان ، افغان و ملا يار محمد خواجه و اعظم خان و قلندرخان و گلستان خان و مرتضي خان و غيره بودند و مرتضي خان پسر ملا يار محمد خواجه در حسن و صباحت و جمال و وجاهت بي نظير و جمعي خودي و بيگانه او را سير بودند نواب محمد حسن خان قاجار نظر بانكه ملايار محمد امام جماعت و از جمله علما اعلام بود به فرزندش مرتضي خان كه در حسن و جمال بي مثال بود نظر كج بينانه نفرمود هرقدر ملتزمين ركاب سعي كردند كه مرتضي خان را در سلك مقربين درگاه و خدمتگذاران بارگاه منسلك كنند نواب محمد حسنخان قبول نكرد درانوقت شعراي مازندران هريك بجهت ان سروجويبار صباحت وماه اسمان وجاهت شعري سرودند وبياتي برشته نظم كشيدند كه ازانجمله بيدلي رباعي افغان زتوشوخ نامسلمان افغان منظوم بود وديگري رباعي اين قالب بيجان زلبت جان طلبد رابجهته مرتضي خان گفت وباانكه اين كلمه افغان درگاه زاري وبيقراري ميانه فارسي زبانان مستعمل شده ازقديم ميتوان گفت كه نام طايفه بوده كه دراراضي باقتريانه وباختريانه سكونت داشته اند زيراباختريانه اسم بلخ وجهات قريبه اوبوده چنانچه اريا اسم خراسان جنوبي وجهات هرات ناميده شده بوده است واين اسامي دركتب مورخين يونان بلغات درتمه يونان اززبان هيروات كه مشهوربابوالمورخين بوده وديودوروسي سيل يونانيان مشروحاومختصرا بوده است كه دراينجا مقصودبسط تاريخ نويسي نيست ومعني لغوي افغان رامقصوداست هيرودت 1 بوناني كه خودازمعاصرين ملوك هخامنشي ايران وكيان بوده وباجازه اسفندياربن گشتاسب بيساحت وگردش درايران رفته وقبل ازميلادمسيح چهارصدواندي ميزيسته وبايران وافغانستان مكررسياحت كرده مياورد كه اسكيلاقس سياح يوناني درسياحت نامه خود چون مواقع تماشاراذكرمينمايد نام افغان رابادني تحريفي اغاوان مينگارد فاضل محقق دانا محمودبيك خان طرزي مديرروزنامه سراج الاخبار نيزهمين مطلب رادررساله متبوعه سنه 1330 كه سال گذشته باشد وان رساله رابنام اياچه بايد كرد انتشارساخته ازقاموس الاعلام نقل نموده بالجمله درلغت سانسكريت اغاوان بمعني سوارامده وبمروربامختصر تحريفي افغان شده وبدين طايفه اطلاق گرديده چنانچه لغت وزبان افغان وهاتي وروستائي پشتو بوده است ونسبت اين رانيزبه پشوتن ميدهند كه يك هنرداران نامي ايران درقديم بوده ودرجنگهاي ايرانيان وتورانيان موجوده
--------------------------------------------------------------
1 – هيرودت كه هيروتس يوناني باشد ابوالمورخين اورامي نامند وتاريخي جامع كه مشتمل برهشت جزوباشد نگاشته كه بيشتراوراجع بجنگهاي بري وبحري ايرانيان بايونان ودول صغيره انزمان بوده است اين شخص درسنه 484 چهارصدوهشتادوچهارقبل ازميلاد درشهر هاليقار ايالت بودروم يونان بدنيا بدنياامده پس ازاكتساب علوم وفنون اغازبسياحت دراسياومصرويونان نموده پس ازان اپتدا بنگاشتن تاريخ خويش كه مبني براحوالات امم انزمان خاصه جنگهاي ايرانيان نگاشته ومبلغ 2500 تيره يمان زمان مكافات گرفته بجهت نگاشتن تاريخ پس ازان به توريون اتاليادرتاريخ 406 قبل ازميلادرفته ودرانجا وفات نموده است تاريخ اوبسيارسيس وروان وهرچه ديده وشنيده نگاشته است وكنون تبليغات مختلفه ترجمه شده است .
بوده است اما پشتوبضم اول ومنم ثالث صاحبان فرهنگ مانند فرهنگ انجمن اراي ناصري وصاحب برهان وصاحب جهان گيري متفقا ميگويند زبان افغانانست كه باهم تكلم ميكنند هيچ يك ازمبداومنشااين لغت واين اسم بحثي نمي نمايند ولي لفظ پشن وپشت وپشنگ وپشين درلغت فارسي ومواقع جاغرافيائي افدغا نستان بسيار استعمار شده چنانكه(پشن) مو ضوعي بوده است كه ميان پيران ولديه سپهسالار را فراسياب وطوس بن نوزد سپهسالار ايران جنگ واقع شده واين معركه بمظفريت تورانيان ختام يافت واين رباعي مشهوره كه حكيم عنصري وعسجدي وفرخي هريك يك مصرع گفته اند وفردوسي مصرع اخرراگفته بخصوص همين موضع است چناچه عنصري گفته است وچون عارض توماه بناشد روشن وعسجدي گفته(مانند رخنت گل نبود درگلشن) وفردخي گفته(ومژگانت همي گذركند از جوشن) وفردوسي گفته(مانند سنان گيو درجنگ پشن)وپشنگ بروزن پلنگ نام پدر افراسيايب بوده است وافراسياب نام پدر خود پشنگ رابه پسر خويش پشنگ داد واو را نيز شيده ناميد وپشت اسم شهريست درنواحي نيشابور وشرحش خواهد امد وپشين نامي پسر كيقباداست كه اورا ك پشين نيز گفته اند ولهراسب وسهراب دوپسران اوبوده اند وابن سهراب بخلاف سهراب پسر رستم بوده كه بدست پدرش رستم كشته شد واروند پسر پشين بوده است چناچه حكيم فردوسي طوسي فرمايد (بداروند از گوهر كي پشين- كه خواندي پدر برپشين افرين) مقصود اين اسامي ولغات درافغا نستان حاليه بزمان بسيار دورگذشته خيلي استعمال ميشده سيد جمال الدين ميگويد پس از غلبه بخت النصر به بيت المقدس ودر زير شكنجه وعذاب افتادن مردم از كثرت رنج وصدمه خلايق بناله وفغان وانين افتادند وازان زمان موسوم شدند طايفه ازانها به افغان برخي گويند كلمه افغان اسم(الخفيد- شاودل ) كه جد افغانان باشد بوده وعوام اوغان گویندواین کلمه نزدیک است بکلمۀ افغان وهندیهاگویندپتان وافغانان قندهار خود را پشتووپشتان خوانندومردم (خوست)و(کرُم)و (باجاور)خود راپختوو (پختان)نامندواگربه دقت ملاحظه شوداین اسامی اساساًباهم نزدیک بوده مثل (افغان )و(اوغان )و(پتان )که محرف ازپختان بوده وپختان وپشتان گرفته از(پاشتان)بوده وپاشتان دهی ازنشابوراست ،یاآنکه ازپشت که آن هم شهریست ازخراسان بوده ،یاازپیشت که قریۀ درفلسطین است بوده است
قديمترين سند تاريخي كه قدمت افغانستان وافغانراثابت مينمايد وتمام افسانه هاي متفرقه رادرباره مردم افغانستان كه ازمصر يافلسطين بوده ومهاجرت كرده به كوهستان افتاده ودو شده اند طومار واربيك سو مياندازد ان بيانات حكيمانه حكيم افضل ابوالقاسم فردوسي طوسي درشاهنامه است كه دران جا ذكر جنگ رستم دستان را باكومك كوهزاد افغاني وخرابي كه عبا رت از ده پست گاوزرگرفتن كمك كوهزاد از زال پدررستم وزال پدررستم وسام پدر زال بوده است وعاقبت كشته شدن كمك كوهزاد است بدست رستم چناچه اشعاري كه نام اوغان وافغان دراو است دراين جا ذكرميشود
برادر جا ن بد خشا ن است اینجا
سخن گفتن نه آسا ن است اینجا
بد خشا ن مرد م با هو ش دارد
بد خشا نی دو لب ده گو ش دارد
بد خشا ن تند یس پر درد دارد
گلو یش آه ،درد ی سرد دارد
بد خشا ن خسته و اند وهنا کست
شکسته قا متش چون شا خ تا ک است
سیاست بر جبینش خط کشیده
عقل از فکر دانا یش رمیده
سیا ست با زی را کرد ه است پیشه
زده است بر فر ق خود با ضرب تیشه
به حرف مفت در دنیا بو د پیش
زبا نش تند تر از ضر بت نیش
بهایی برای معرفی کتاب
به گفتة دانشمندان امروز، دنیا از اسلام؛ سه نوع تعریف دریافته است، اسلام سنتی، اسلام رادیکال و اسلام که حوزه نگرشش به عقلانیت و مدارا،استوار است.
درکشورهای که مدرنیته تا هنوز دق الباب نکرده است، ارزشهای اسلام سنتی با همان اسنتباط کلاسیک باقی مانده است.
اما درعصر جنگ سرد، قطب بندی های امپریالیزم و سوسیالیزم دنیا شاهد تولد سازمانهایی ،با گرایش های رادیکال بود.
این سازمان ها که در واقع متأثر از دید و قرائت از دین بتأسی دیدگا های دانشمندانی مانند: مرحوم سیدقطب و حسن البنأ بود در خارومیانه در نیم قرن گذشته شکل گرفته، اما توسط حکومات بر سراقتدار به شدت سرکوب شدند.
با وجود آنکه بیشتر از نیم قرن از مشکل فلسطین گذشت این سازمانها با توجه به دشواریهای سیاسی نتوانستند در قبال مسایل جهان اسلام موقف واحد بیابند.
اما با اشغال افغانستان توسط شوروی و طرح و پالیسی های کوتاه مدت غرب این فرصت برابر شد، تا سازمانهای اسلامی، اعم از اسلام گرایان سنتی، رادیکال ها و آنهاییکه از دین قرائت عقلایی داشتند، در معرکه دفاع از افغانستان موقف واحد اتخاذ کنند.
متأسفانه بهر بهانه یی که بود، بعد از پیروزی جهاد مردم افغانستان شیرازه اتحاد ها و پالیسی ها به شدت شگافته شد، و مرزبندی های نوین باعث ایجاد افتراق و اختلاف نه تنها در افغانستان و پاکستان بلکه در جهان اسلام شد.
در سال1978 سازمان القاعده با قرائت رادیکال از دین نه تنها در افغانستان زمینه گسترش اختلاف هارا چاق کرد، بلکه برخی کشورهای خاورمیانه، افریقا و حتا قفقاز درشرف تجربه کردن دیدگاه های مدرن شدند.
در این بحبوحه طیف گسترده یی از دانشمندان دنیا یی اسلام، با رودیکرد های شتابزده سازمانهایی رادیکال با نوعی نگرش هوشیارانه وعقلایی با قرائت خردمداری به تعریف و تبین این پرداختند.
دانشمندانی از جنوب آسیا، خاورمیانه مانند: محمد ارغون، نصرحامد ابوزید، علی عبدالرزاق، ابراهیم طاها، قرضاوی و علمایی از مذهب شعیه مانند: مجتهدشبستری، عبدالکریم سروش، مکارم شیرازی از نصوص دین تعبیر عقلایی که در برگیرینده ارزشهای فقه، کلام، عرفان، فلسفه و اخلاق بود مبادرت کردند.
در افغانستان استاد شهرانی، استاد سیاف، استاد برهان الدین ربانی، استاد شیخ آیت الله محسنی و... از، زمره پیشکسوتانی بودند که از نص دین تبین و رویکرد عقلایی داشتند.
از زمره استاد پوهاند شهرانی که بیشتر حوزه کارش با تجربیات اکادمیک منهمک شده بود، در راستای قرائت تازه وعقلایی از د ین به کارهای گسترده تر مبادرت کرد.
استاد در زمان هجرت در پاکستان ا فزون بر آن که مسؤولیت مدر سی را بدوش داشت، به صورت متواتر مصروف کا ر های تحقیقی در حوزه دین بود.
ترجمه ریاض الصالحین از زمره کار های شایسته و ماندگاری است که استاد پوهاند نعمت الله شهرانی نسخه نخست آنرا در سال 1993 به آزین چاپ آراسته کرد.
با توجه به اهمیت ویژه که این کتاب داشت، استاد نه تنها به ترجمه آن اکتفا کرد، بلکه بر آن حواشی نوشت و درک مفاهیم پیچیده آنرا برای مخاطب عادی ساده، معنا بخش و روان ساخت.
از آنجا که استفاده از محتوا کتاب برای همه اصناف در افغانستان نه تنها نیاز دینی شمرده میشد، بلکه یک تکلیف اهم برای همه مسلمانها بود.
لذا استاد شهرانی با دید تعمقی کارهای گذشته یی خود را انالیز، تصحیح و تهذیب نموده و به چاپ تازه آن مبادرت کرد. چاپ جدید، افزون بر آن که در قطع و صحافت منقح، مهذب و زیباست بلکه؛ ترجمه و تحشی آن در نهایت غذوبت و شیوایی صورت گرفته است.
از آنجا که استاد در قرآن شناسی دیدگاه فنی و تخنیکی دارد، برخی احادیث را که تلمیح به آیات قرآن اند، وجوه مشترک شان را برای مخاطب عادی تبین و تعریف کرده است.
مطالعه این کتاب ارزشمند، بدون شک برای مخاطبان اعم از عوام و خواص یک نیاز معنوی و اداء تکلیفی دینی بوده مضافاً روحیه ایقاظ، ایمان و اعتماد به نفس را در ضمیر وجدان هر مسلمان تقویت میکنید.
در شرایط که افغانستان به اصطلاح معروف در معرض تهاجم فرهنگی قرار دارد، چاپ این کتاب نه تنها خدمتی است، در راستایی بیداری و هشیاری نسل جوان بل خدمتی است در جهت شناخت مسؤولیت های دینی و اسلامی.
شک نیست که، مشاغل اداری در مصروف سازی استاد نقش خاص داشته است، اما با توجه به این حقیقت که،
او جنای پیری معنوی و تکا مل قدرت اندیشه ورزی، استاد در اوجنای پختگی و فقاهت است، امید واریم، از ثمره عقلانیت آ نها به مثابه یک دانشمند مخاطبان بهره بگیریند، و ما در آینده شاهد تولید تفکر نو از باور استاد باشیم.
شیخ الرئيس ابو علی سینا مینگارد که طبیبی حاذق در مجلس یک از ملوک سامان به درجه محل اعتماد و موثق واقع شده بود که در خلا و ملا ومجالس رسمی و محافل انس و حرمسرا گاه بیگاه داخل ميشدو تمامی مخدرات سلطنت را طبا بت میکرد ونهایت خدمت پادشاه زمان محترم و مقرب بود.
و چون د رحرمسرای شدی نبض زنان و محترمات را گرفتی وزبان و دهان آنها را دیدی وهیچگاه حرکتي که خلاف دیانت و امنیت باشد از او به عرصه ظهور نیامد ،شبي از شب ها در حرمسرا با ملک نشسته بود در آنجا ممکن نبود که هیچ نرینه قدم بگذارد چون گاه خوردن شام رسید پادشاه فرمان داد تا طعام حاضر سازند کنیزکان مشغول به آوردن طبقات اطعمه رنگا رنگ و خورش های جورا جور شدند کنیزکي خوانسالار بود که در صباحت و ملاحت مانند نداشت و بر سایر کنیزکان مهتر بود.
چون خوان طعام از سر یک از کنیزکان گرفت خم گردید به زمین گذارد چون خواست راست گردد نتوانست همچنان دو تا بجای بماند به سبب
با دی غلیظ که در مفاصل او حادث شد و او را سخت بگرفت که دیگر نتوانست بلند شود پادشاه نهایت متغیر شد و گفت به هر قسم است فوری باید او را مداوا کنی تا بهبودی حاصل نماید.
ولی در آن وقت هیچ تدبیر طبيعی موجود نبود که به وسایل ادویه جات رفع کند طبیب دانست که بواسطه ادویه که اینک ممکن نیست که موجود شد بهبودی حاصل نشود پس به تدابیر نفسانی پرداخت وگفت تا مقفه از سر آنماه چهره برگرفتند و موی همچون مشک او را به رخساره ای پریشان ساختند تا شاید از شرم و خجلت حرکتي نماید و آن شرمندگی سبب تولید حرارت گردد چون این کار نمودند فایده مترتب نشد .
پس طبیب به فكر شنیعتر عملی افتاد گفت تا بند زیر جامه او را باز کنند و شلوارش را فرو کشند چون بند او را باز نمودند شلوارش پائین کشیدند از کثرت حیا و شرم او را غضب و خشم دست داد و آن خشم و غضب تولید حرارت که در باطن داشت کرد چنانچه آن ریح غلیظ را تحلیل کرد و آن کنیزک در آن حین بر پای خواست و مستقیم وسلیم شد پادشاه از براعت و حذاقت آن طبیب در تعجب رفت و او را آفرین گفت و مخلع ساختخدا انسا ن را برا ی ما مو ریت مهمی خلق کرد ه است ، و آن ما مو ر یت بدو ن شک کا ر هدفمند تا ثر گزا ر ونتیجه بخش است.
کا ر ثمر بخش افزو ن بر آنکه برا ی شخص نشا ط و معنا بخشی زند گی را پیا م
مید هد ، ضمنا اعتماد به نفس فرد نسبت به زند گی رو ز برو ز تقو یت شده و حتا
اثرا ت معنا بخش آ ن بر رو حیه سا یر نزدیکان تا ثیر گزا ر ی مثبت دارد .
.: Weblog Themes By Pichak :.



